بقعه آقا جان گل

بقعه آقا جان گل

یکی از مقبره هایی که در تنگدره رامسر در کنار تصفیه خانه آب رامسر قرار دارد، بقعه آقاجان گل است. این بقعه زگالی است و قدمت آن کم تر از بقعه سید خرم کیا می باشد. این بقعه در ابتدای تنگدره در سراشیبی قرار دارد که به میدان اصلی تنگدره می رسد. فاصله آن از بقعه سید خرم کیا حدود صد و پنجاه تا دویست متری است.
آقاجان گل کیست؟
به نظر می رسد که اگر آقاجان گل یکی از سادات محترم منطقه نبوده باشد، بی گمان یکی از سرداران و بزرگانی است که به سبب همراهی با سادات و یا رهبری قیام های مردمی در دل این مردمان جا گرفته است و بقعه و بارگاهی برای وی ساخته اند.
از آن جایی که در منطقه تنها سادات دارای بقعه و بارگاه هستند ، می توان این مطلب را تقویت کرد که وی از سادات محترم بوده است و از آن جایی که بر خلاف مقبره سید خرم کیا که به سبب نوعی دفن وی که پا ها به سوی قبله است و از سادات زیدی مذهب بوده است ، آقاجان گل سیدی شیعی بوده است. از سوی دیگر بنابر نقل شفاهی مردم بومی ، قبر وی نسبت به سید خرم کیا جدید تر است. بنابر این می توان گفت که وی از کسانی است که در دوران صفوی به بعد می زیسته است. از این رو محتمل است که قیام وی ارتباطی به آشوب هایی دوره اخیر به ویژه دوره نادری داشته باشد.
برخی وی را بر خلاف آن چه در افواه مردم است به آقا جهان قلی بیگ نام گذاری کرده و بر اساس آن حتی نوشته بر در ورودی آن نهاده اند. این گونه تصرفات پیش از آن که مساله ثابت شود خود محل اشکال است. این اشکال هنگامی تقویت می شود که به بازی با تاریخ واقعی منجر شود ، چنان که با تغییر جهت قبر سید خرم کیا آثار دوره زیدی گری مردم منطقه به دست فراموشی سپرده می شود و این هرگز با حفظ آثار فرهنگی و تاریخی هماهنگی و هم خوانی ندارد.
به هر حال نام گذاری به آقاجان در منطقه امری عادی است و حتی سادات را به این نام می خوانند. شگفت این که گل به عنوان نام در این منطقه هنوز رواج دارد و گل آقا نمونه زنده ای است که صابر فومنی بر خود به پیروی از روش گیلانیان بر گزیده است. بنابراین نیازی نیست تا ما آقا جان گل را به آقا جوان و یا آقا جهان و یا گل را به قلی و یا قولویه تغییر دهیم تا با مزاج دیگران به ویژه تهرانی ها خوش آید. نیازی نیست تا اربه کله را به خرمالو کلایه تغییر دهیم ؛ زیرا اربه به معنای خرمالوی وحشی و جنگلی و یا کله به معنای کلایه در زبان گیلکی رامسری این گونه تلفظ می شود. به هر حال این شخص آن چنان مردمان از دیرباز می خواندند همان آقا جان گل است و بگذاریم تا همین گونه باشد تا در آینده اگر سندی و مدرکی به دست آمد بدانیم متعلق به کی و کجا بوده است.
شگفت آن که نام پدر بزرگ نویسنده آقاجان بوده است و در علت نامگذاری وی گفته اند که وی را هفت خواهر بوده است و برای محمدتقی خان فرزند پسری نبوده است. هنگامی که وی به دنیا آمده است همه او را به آقاجان خواندند و معروف به آقاجان شل آقاخانی شد. بنابراین بعید نیست که شخصی به نام آقاجان بوده باشد. به ویژه که این نام در افواه مردم دلالت بر بزرگی مقام و منزلت می کند. از این روست که فرزندان پدران خویش را آقاجان می خوانند و این گونه به وی احترام می گذارند. در حقیقت نهایت احترام و تعظیم با خواندن وی به آقاجان انجام می شود. بنابراین دور نیست که نام وی همان آقاجان باشد یا به این نام و لقب معروف و مشهور بوده باشد.
وی در افسانه ها و تصویر مردم همچون کاوه آهنگر است که بر دشمنان عدالت شورید و سالیان متمادی که برخی به هفت از آن یاد کرده اند در ایلمیلی و پتک به سر برده و آن جا را پناهگاه ساخته و بر حکومت وقت شوریده و متمرد و یاغی بوده تا این که در مزار خویش شهید شده است.

اما آقا جان گل و یا آقاجان گله کیست ؟

می گویند که آقاجان گل در پوتک (پتک) به کار سلمانی مشغول بود و در آن جا روزگار می گذارند. وی به دلایلی بر ضد دولتی ها و امیران و حاکمان محلی در سده های 9 یا 10 هجری قمری قیام می کند و به یاغی گری روی می آورد و متمرد می شود. حمله ها و هجوم های وی که به دفاع از مردم یا آیین ایشان انجام می شود ، حاکمان را خوش نمی آید. از این رو مورد تعقیب حاکمان و امیران زورگو قرار می گیرد. در یکی از مبارزه ها دژ خود را در ایلمیلی و پتک از دست می دهد و برای فرار از دست دولتی ها خود را به دشت می رساند. دولتی ها و حاکمان وی را تعقیب می کنند و او با یاران اندکش خود را از پتک (پوتک) از راه توبن به شل محله ( بازار آن که در کنار رود خانه و باغ کنونی محمدتقی خان شل آقاخانی ) می رساند و در نبردی نابرابر در شل محله یک دستش قطع می گردد و به سوی تنگدره می گریزد و یا می کوشید خود را به دژ دیگری در منطقه دژکول در همان چند صد متری برساند ولی با قطع دست در بازارگاه شل محله از سوی تعقیب شوندگان بسیار ناتوان تر از آن است که خود را از گروه تعقیب کنندگان رهایی بخشد و در نهایت در بالای تپه تنگدره که به سوی دژکول می رفت کشته می شود و در همان جا از سوی دوست داران و علاقه مندانش دفن می شود و بارگاهی بر سر قبرش می سازند که هنوز هم پناهگاه مبارزان و عاشقان عدالت و ایمان است.
اگر بپذیریم که آقاجان و یا آقا جوان و یا آقا جهان بیگ نام درست وی بوده است و این واژه یاغی که کلمه مغولی است از سوی آنان بر او نهاده شده است می بایست بپذیریم که وی سرادری بزرگ بود که بر ضد مغولیان ایستاد و حاضر نشد تا حکومت ایشان را بپذیرد و در این راستا به علت ایمان و دین به مقابله پرداخت و شهید شد

مطلب مرتبط

خلیل منصوری

لپاسر جواهرده

لپاسر جواهرده


آب فراوان و خاک خوب این دشت را بی اندازه زیبا کرده است. از هر سو علف و گل و گیاه است. بوته های گون در دامنه نشسته اند و در دشت علف های بلند آشیانه ساخته اند. آب آن اندازه است که خاک را نرم و گلی می کند و جز در تابستان همه جا آب و گل می شود و پا در گل می ماند. بی خود نیست که آن را لپاسر گفته اند. بی گمان پاهای بسیاری را لپ کرده است و در کام کشیده و نگذاشته است که آسانی گام بر دارد. مکانی و سرایی است که پاها را به کام می کشد و لپ لپ می خورد. در رامسر هم جاهای چندی را به خاطر همین باتلاقی بودن لپاسر می گفتند. یکی در کنار ارودگاه و یکی رو به رو شیلات و یکی کنار شهرداری رامسر. این چند جا را من می شناسم. البته در حال حاضر آب در رامسر و باراندگی آن اندازه نیست که این باتلاق های کوچک باقی باشد. حتی چند اسل و سل هم که در تالش محله فتوک ( پتک آهنگران ) هم بود از میان رفته است و بی آب شده است و کشاورزی و شالیکاری را با مشکل مواجه کرده است.

جوانانی برای گردش به کوه زده تا لپاسر آمده اند، در کلبه های گلی و چوبی جا کرده اند. همهمه و شادی ایشان همه جا را فرا گرفته است. لطیفه گویی شان گرفته است. می گویند و می خندند. برخی ترانه های محلی را می خوانند. وارد که می شوم . سلام و احوال پرسی و آشنایی گرفتن انجام می شود. آن طور که باید و شاید من آن ها را نمی شناسم ولی آنان به شکل و شمایل می فهمند که چه کسی هستم و فرزند چه کسی می باشم. مردان تیز هوش و زیرک که با نگاهی جد و آباء ات را در می آورند. از ردیف چشم می گویند که فرزند کی و بردار کی هستی. این همان علم انساب است که دیر زمانی هنری بوده است و راهی برای درآمد؛ زیرا بسیار بودند که در باره بچه خود تشکیک می کردند و علم ژنیتک و این حرف ها که نبود. این جا بود که علم و هنر قیافه شناسی به کمک می آمد و معلوم می کرد که نسب فرزند به چه کسی باز می گردد. جالب این که واژه ژنیتک در زبان یونانی به معنای پیشانی است. در یونان باستان مردانی بودند که با نگاهی به پیشانی این تشخیص هویت را انجام می دادند و حالا علم هم با نگاهی به چینش و توالی اسیدهای آمینه در ساختار ژنتیکی و ترکیبات آن می فهمد که این بچه فرزند کیست؟


جمعی دور آتش نشسته بودند و شعله های سرخ و فروزانش تا نزدیک سقف بالا می رفت. گرمای آن در این شب های تابستان تن را گرم می کرد. سوز سرمای زمانی خود را نشان می دهد که شخص بنشیند و آرام گیرد. سرمای مطبوع ای است به شرطی که در کلبه و یا در کنار آتش نشسته باشی وگرنه در این ارتفاع چهار هزار متری آدم به خودش می پیچد و می لرزد. غذایی آوردند و به عنوان مهمان ناخوانده ای از من پذیرایی کردند.
غذا را می خورم. املت هم غذایی ناب و نایابی است. در سفرهای پیشین که تا قزوین دست خالی رفته بودم همواره مهمان ناخوانده چوپانان و روستاییان اشکور بودم. البته شده بود که چیزی هم گیرم نیافتاده بود. یادم می آید روزی به قصد سماموس از سرخ تله بالا رفتم و در خط راس آن حرکت کرده و سه ساعته خود را به چکاد رساندم. تیرماهی بود و سوز سرمایش مرا به درون امامزاده کشاند. نه آبی بود و نه غذایی. باید می رفتم از یخچال طبیعی یخ برمی داشتم و با آتش آب می کردم. این تنها راه رفع تشنگی است. هر چند وسیله در آن جا بود و می توانستم این کار را بکنم ولی به خود باورانده بودم که باید شش ساعته به چکاد بروم و برگردم. الان بیش از سه ساعته و یا چهار ساعتی بود که وقت خود را سپری کرده بودم. به سرعت از همان سرازیر تند به سوی باغ دشت سرازیر شدم . سنگ های زیر پاییم سر می خوردند و من هم گاهی چون سنگی به سوی پایین کشیده می شدم. وقتی خود را به ته دره رساندم آبی خوردم ولی گرسنگی بیشتر فشار آورد. معده ام به شدت فشار می آورد. پوست هندوانه ای دیدم. به گمانم مصرفی گردش گرانی بود که با خود همه چیز را داشتند. پوست را به ولع ای خوردم. فکر می کنم از هر خوراک و غذایی بهشتی تر می نمود. کمی که رمق گرفته بودم به سره ای رسیدم و گله های گوسفند و ماستی تعارفی نوشیدم .

این گالش ها همواره دست و دل باز بوده و هستند. بارها مهمانشان شده ام. البته چنان که گفتم از پوست هندوانه و خربزه هم نگذشته ام. البته در موردی در مهران نزدیک بود خرچنگ مرده هم بخورم ولی حالم به هم خورد و از شدت ضعف بی هوش شدم و ساعتی بعد که هوش آمدم خود را در کلبه روستایی چوپانی از روستای پیرمحمد دیدم. آنان روزهایی از من پذیرایی کردند و مرا به پای شکسته به درمانگاه بردند. همه داستان را در یک وقت دیگر می گویم.
با این افکار می خوابم. هنوز خورشید نزده است نمازم را می خوانم راهی می شوم. تا سماموس راهی نیست ولی تا انسانیت راهی بس دور و درازی است. سفر تنهای هم خوب است وهم سخت است و هم بد. بدی اش آن است که افتادی دستگیری نداری . خوبی اش این است که خودت هستی با خودت. همگام و همراه و همدل پیدا کردن برای سفر مشکل است. آدم در سفر با افراد عجیب و غریب آشنا می شود. آن هایی که به نظر خوبند در سفر سرشت و سیره خود را نشان می دهند . بی خود نیست که پیامبر اکرم درورد خدا بر او باد می فرماید باید همسفر و یا همسفره مردمان شوی تا آن ها را بشناسی .

می روم تا آبی از چشمه بنوشم. آبی سرد و خنک که جان آدمی را بیدار می کند. آب سیاه لپاسر سمام معروف است. مادرم می گفت که درمان بیماری به ویژه بیماری سنگ کلیه است. این را از دیگران هم شنیده ام . سعی کردم بیش از یک لیوانی بنشوم . حتما نباید خدای ناکرده سنگ داشته باشی تا آن را بنوشی . می گویند پیشگیری بهترین درمان است. ما هم پیشگیری می کنیم . آب بسیار می نوشیم تا بیمار نشویم. به امید خدا. بسیاری از کسانی که به سوی لپاسر می آیند همراه با سفارش های چندی هستند که دست کم بطری از این آب برایشان برده شود. اثر درمانی آن مجرب است و بسیار کسانی هستند که می گویند به این آب درمان شده اند و سنگ انداخته اند. وقتی کسی می گوید به لپاسر می آید همه سفارش خود را می گویند. مانند آن است کسی به زیارت آستانه های مقدسه می رود که خواسته ها دارند و حوائج و آرزوی دعا و خیر.

مادرم می گفت: تنها آبش درمان نمی کند. برای این که آن آب درمان کند همان آب و هوای کوهستان لپاسر لازم است. باید مدتی در آن جا ماند و آب درمانی کرد. خوب . هوای این جا گرم است و حرارت روزش تشنگی را افزایش دهد و آب خواهی را دو چندان کند. فکر می کنم بیش از سی لیوان آب مصرف می شود. با آن که خنک و سرد است ولی همان اندازه آفتابش سوزان است. بی خود نیست هر کس به لپاسر می آید برنزه می شود. این هوا و این تشنگی و این آب خوردن باید کار دست آدم بدهد که همان درمان و افتادن سنگ است.

به نظرم آمد علت دیگری داشت که مادرم ناخواسته بدان اشاره کرده است. کسی که این راه پنج و شش ساعته سربالایی را بالا می آید و این قدر به کلیه خودش فشار می آورد و آب می خورد آهن هم در بدن داشته باشد می افتد چه برسد سنگ .

از کوه بالا می کشم . سربالایی آن تند و تیز نیست . شبیه همان خط راس سرخ تله تا قله اصلی سماموس است. به آسانی می توان به قله رسید. راهی است که دخترها هم می آیند. در اوائل انقلاب دختر سمپات های گروه های کمونیستی و چریکی همیشه از جورده تا لپاسر را می آمدند. گروه گروه دختر و پسر بود که در لپاسر اردو می زد و با شعرهای چون این راه دور و دراز را کوتاه می کردند. هنوز آوازشان در گوشم است. در این تنهایی همه چیز به سوی آدم می آید از خاطرات دور و نزدیک.

یادم می آید که روزی با گروهی به لپاسر آمدیم . چایی داشتم و ولی کتری و قوری همراه نداشتیم . دیکی رویی آن جا افتاده بود. خوب شستیم و در آن چایی درست کردیم و از قوطی های کنسرو لوبیا هم به عنوان لیوان استفاده کردیم. آدمی وقتی در مشکلات قرار می گیرد و یا کاری را می خواهد انجام دهد کوه را از جلوی پایش می کند چه برسد که اگر پای شکم به میان آید. این خوردن همه چیز را آسان می کند. دیک سیاه افتاده را شسته و از گون آتش ساختیم و آب را جوش آوردیم و چایی درست کردیم و برای لیوان هم از قوطی لوبیا استفاده کردیم این یعنی بهینه سازی و یا هر چیز دیگر که می خواهی نامش را بگذاری .

قله نزدیک است. باد سردش را در خود احساس می کنم. روشنایی یخچال هم تو چشم می زند. سوی چشم آدم را می گیرد و این دو چشم من گاه بی سو می شود. آفتاب بالا آمده و تو چشم می زند.

خلیل منصوری

آلودگی به اشعه رادیواکتیو، رامسر، بوده ترین نقطه کشور


رییس سازمان حفاظت محیط زیست آلودگی رامسر و اطراف آن به مواد رادیو اکتیو را تایید کرد ولی بدون ذکر دقيق محل آن منبع آلودگی را به خاک این منطقه مربوط دانست و سخنی درباره تحقيقات انجام شده توسط گروه مطالعات پرتوهای طبيعی بالا که توسط سازمان انرژی اتمی در منطقه ايجاد شده نگفت. تاکید فاطمه واعظ جوادی بر وجود پرتوهای رادیو اکتیو در رامسر تصور می رود به منظور تکذیب اخبار نگرانی کننده ای باشد که آلودگی رامسر را به امور غيرطبيعی مربوط می دانند.
چندی قبل نتایج یک پژوهش درز کرد که توسط دانشگاه علوم پزشکی تهران انجام شده و حکايت داشت "منطقه رامسر يکي از مناطق جهان با راديواکتيويته طبيعي بالا و قابل مقايسه با کرالاي هند و برزيل است".اما همین پژوهش در بخش دیگری به این نکته اشاره دارد که:"به علت نزديک بودن به شوروي[سابق] اندازه‌گيري فروريزه‌هاي حاصله از حادثه چرنوبيل که در اکثر نقاط دنيا حتي در فواصل دور مانند ايالات متحده، استراليا و نیز صورت مي‌گيرد لزوم مطالعات روتين و پي‌گير در این منطقه را مي‌طلبد".
پژوهشگران دانشگاه علوم پزشکی تهران هم چنین تاکید کرده بودند که:"در مناطقي مانند رامسر که جزو چند نقطه استثنايي در جهان است بايد مطالعات بسيار گسترده راديواکولوژي، ژنتيک و اپيدميولوژيک انجام گيرد که به صورت گروهي و تحت عنوان
Health survay انجام شود".
از سوی ديگر گفته شده بر اساس گزارش سال 2000 کمیته علمی سازمان ملل، شهر رامسر از بیشترین پرتوزایی زمینه در میان تمام مناطق مسکونی دنیا برخوردار است.در حالی که حداکثر دز پروتو های رادیو اکتیو مجاز برای انسان سالانه 20 میلی سیورت است،در مناطقی از رامسر سطح پرتوزایی 240 میلی سیورت است.با این حساب مردم در مناطقی از رامسر 240 بار بیشتر از سطح نرمال سالانه در معرض پرتوزایی قرار دارند،چرا که مقدار مجاز قرار گرفتن انسان در برابر پرتوهای رادیو اکتیو کمتر از یک میلی سیورت است.
دانشگاه علوم پزشکی بابل هم در تحقیقی که درباره سطح سلامت ساکنان مناطقی از رامسر انجام داده،ضمن تایید اینکه "رامسر در شمال ايران، بالاترين ميزان پرتوزايي زمينه را در سطح جهان داراست". اين پرتوزايي را"عمدتاً به دليل وجود عنصر راديواکتيو راديوم و فرآورده هاي استحاله آن است که توسط چشمه هاي آب گرم به سطح زمين آورده مي شوند" مرتبط کرده است. اين پژوهش که در سال 1383 و به روش تحليلي- مقطعي روي 101 خانوار [402 نفر] از ساکنين منطقه تالش محله رامسر با پرتوزايي زمينه بالا و 98 خانوار [374 نفر] از ساکنين منطقه چپرسر رامسر که در محدوده پرتوزايي معمولي زندگي مي کردند، صورت گرفته است.این محققان اعلام کرده اند که ساکنان منطقه تالش محله تنها در میانگین عمر پنج سال کمتر از محله چپرسرا عمر داشته اند و در عوض با وجود دریافت سالانه 240 میلی سیورت تششع از نظر بیماری قلبی و بیماری های بدخیم وضع بهتری داشته اند.
محققان دانشگاه علوم پزشکی بابل در عین حال تاکید کرده اند که نباید تا انجام تحقیقات بیشتر"اظهار نظری در رابطه با سکونت و زندگی در این منطقه منتشر شود چرا که ممکن است به ایجاد هراس در ساکنین این منطقه منجر شود". در تحقیق دیگری که دکتر قیاسی نژاد و همکارانش درباره میزات پروتوزایی در رامسر و تاثیر آن بر سلامت ساکنان این منطقه انجام داده اند نیز منبع تششعات رادیو اکتیو در رامسر چشمه های آب گرم و مقادیر قابل توجه رادیوم 266 موجود در آن ذکر شده است.این محققان گفته اند:"پرتوهاي راديو اکتيو باعث تغييراتي در دستگاه دفاعي بدن ساکنان اين منطقه مي شود اما پيامدهاي اين تغييرات هنوز بدرستي روشن نشده است".با این حال این گروه از محققان که برخی از آنها کارشناسان سازمان انرژی اتمی ایران نیز هستند ضمن تایید" ایجاد تغییرات کروموزمی محدود در ساکنان رامسر"،تاکید کرده اند که "وضعيت بهداشت عمومي در منطقه رامسر بايد مورد مطالعه و بررسي دقيق و پيوسته قرار گيرد تا از تاثير احتمالي اين مواد راديو اکتيو جلوگيري شود".
بیش از یک سال پیش اما خبرگزاری ایسنا به نقل از رييس اداره‌ عوامل شيميايي مركز سلامت محيط و كار وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي خبر داده بود که ساکنین منطقه رامسر تا بهشهر 70 در صد بیش از ساکنان سایر شهرها در معرض ابتلا به سرطان قرار دارند. خانم فلکی اما دلیل فراوانی سرطان در این منطقه را ناشی از مصرف بی رویه سموم شیمیایی از سوی کشاورزان ذکر کرده بود نه تششعات رادیو اکتیو در این منطقه.
اينک به نظر می رسد آلودگی رامسر ثابت شده باشد، چه این پرتوزایی طبیعی باشد و چه بر اثر تحقیقات و آزمایش ها. اما مقامات کشور از برخورد آشکار با اين خبر ابا دارند و فاطمه واعظ جوادی رییس سازمان حفاظت از محیط زیست در اظهاراتی که روز يکشنبه خبرگزاری ایسنا و روزنامه رسالت آن را منتشر کردند بدون نام بردن از رامسر گفته است که:"جنس خاک اين شهرعناصراکتيويته دارد که باعث بروزسرطان درافراد آن منطقه شده است"!او حتی از این فراتر رفته و آن طور که روزنامه رسالت نوشته از وجود ددت در خاک و آب سخن گفته و ماجرا را به پسماندهای ویژه صنعتی مربوط دانسته است.
خبرهای نگران کننده: پیش از اين روزنامه کیهان در خبری نوشت "به منظور آشنايي با عوارض مواد راديواكتيو همايش پاسخ به مصدومان حوادث پرتوها در كاشان برگزار شد".دراین همايش يك روزه تخصصي نحوه آمادگي و پاسخ پزشكي به مصدومان حوادث پرتوي و هسته اي در دانشگاه علوم پزشكي و خدمات بهداشتي درماني كاشان آموزش داده شده و سرپرست دانشگاه علوم پزشكي و خدمات بهداشتي درماني كاشان"هدف از برگزاري آن را آشنايي جامعه پزشكي با عوارض مواد راديواكتيو در بدن انسان و راه هاي پيشگيري و درمان بيان كرده است". دكتر صمد نوري زاد،در سخنان خود تاکید کرده که "با توجه به اينكه دانش هسته اي در ايران بومي شده و كاشان نيز در جوار منطقه غني سازي اورانيوم قرار دارد،برگزاري اين همايش جهت آموزش كاركنان جامعه پزشكي دانشگاه، ضروري به نظر مي رسيد". این همایش دو بخش داشته که در بخش اول"مباحثي شامل فيزيك پرتوها، آشكارسازي و حفاظت در برابر پرتو، آثار بيولوژيكي پرتوها، پرتوگيري موضعي، تشخيص و درمان، سندرم هاي حاد پرتوي، تشخيص و درمان آلودگي داخلي با مواد راديواكتيو توسط استادان انيستيتو پرتو پزشكي نوين"توضیح داده شده است.و در بخش دوم"نحوه آمادگي و پاسخ پزشكي به مصدومان حوادث پرتوي و هسته اي در دانشگاه علوم پزشكي كاشان، توسط رئيس انستيتو پرتوپزشكي نوين، بيان شده و به سؤالات شركت كنندگان پاسخ داده شده است".
اخبار دیگری نیز چند ماه پیش در اصفهان منتشر شد که به دلیل حساسیت های خاص کسی آنها را پیگیری نکرد. بر اساس این اخبار گفته می شد که برخی از کارکنان تاسیسات هسته ای اصفهان دچار بیماری های خاصی شده اند و لذا:"کارکنان اورژانس بیمارستان های اصفهان یکسری دوره های خاص را برای مراجعه کنندگان به اورژانش بیمارستان ها که از کارکنان سازمان انرژی اتمی هستند گذاشته اند" و "بیمارستان فارابی اصفهان نیز بخش خاصی را برای کارمندان سازمان انرژی اتمی اختصاص داده" است.اگر چه هیچ رسانه ای این اخبار را پیگیری نکرد و مقامات مسئول هم درباره آن اظهار نظری نکردند اما گفته می شود کارکنان تاسیسات هسته ای کشور حقوق خاصی با نام "حق پرتو" را نیز در فیش های حقوقی خود دریافت می کنند که به ظاهر نوعی پرداخت خسارت از پیش به حساب می آید. سازمان انرژی اتمی البته درباره این اخبار راه سکوت را برگزیده است.

منبع: سایت صلح

خلیل منصوری

ایلمیلی (Ilmili)

ایلمیلی (Ilmili)


نام کوهی معروف است که در غرب شهر رامسر قرار دارد و در سراسر کرانه جنوبی دریای خزر یگانه کوهی است که فاصله آن با دریا از هر جای دیگر کم تر است و دماغه رشته کوه های البرز در این جا به دریا خیلی نزدیک است که پیش از این به پانصد متر و اکنون در حدود یک کیلومتری دریا قرار دارد.
این کوه از لنگرود قابل رویت است ؛ زیرا به سوی دریا کشیده شده است و کناره دریا دیده می شود. از این رو نامی آشنا برای مردم شرق گیلان و غرب مازندران است.
شیب این کوه به نسبت زیاد است و شاهراه ساحلی از کنار آن می گذرد و این کوه مانند مارکوه چشم انداز زیبا و خیره کننده ای دارد و از بالای آن می توان نقاط دور دست را تماشا کرد. از این رو در همه دوران تاریخی از اهمیت سوق الجیشی برخوردار بوده است و ظاهرا برای دیدبانی و کنترل عبور و مرور کشتی ها و آمد و رفت های تجاری و جنگی مورد استفاده قرار می گرفت .
در گذشته این کوه مناسب ترین کمین گاه برای شیبخون زدن به قوای دشمن و متجاوزان به شمار می آمد و هم چون دژهای دزکول
DIZVKOL، شاه نشین کوه ، مارکوه و شاه سیروس چابکسر که در فواصلی معین و محاذی هم قرار گرفته اند برای تبادل اطلاعات نظامی بهترین موقعیت را داشت .
وضع جغرافیایی این کوه ها و دژها یاد شده طوری است که دیده بانان در مواقع اضطراری به سبب مسلط بودن بر خشکی و دریا می توانستند با دادن علامت ، هر نوع حرکت مشکوک دشمن را در کوتاه ترین مدت به اطلاع یک دیگر برسانند.

ايلميلي و تله کابين رامسر

«حسينعلي مهجوري» از فعالان محيط‌زيستي مازندران، در مورد تله‌كابين در دست ساخت رامسر مي‌نويسد: «اين تله‌كابين در سه كيلومتري رامسر (در مسير چابكسر) با احداث جاده‌اي به عرض 8 متر و طول 3 كيلومتر از اردوگاه كردستان (كنار ساحل) شروع و با قطع درختاني كهنسالي از نوع رانش، بلوط، خرمالوي جنگلي و ... به بالاترين ارتفاع كوه جنگلي ايلميلي مي‌رسد.»
كوه ايلميلي حدود 400 متر از سطح دريا ارتفاع دارد و محدوده آن تقريبا يكصد هكتار است. از ويژگي‌هاي بارز اين كوه كه در سراسر كرانه خزر كم مانند است، اينكه فاصله بسيار كمي با دريا دارد. اين كوه در اسناد تاريخي، «انملي» خوانده شده و در گويش محلي به آن گرگرلوكا و يا غي‌لوكا هم مي‌گويند. ايلميلي، موقعيت سوق‌الجيشي داشته و از فراز آن مي‌توان رامسر، چابكسر، رودسر، قاسم‌آباد، كتالم، سادات محله،‌ كلاچاي و ... را ديد. در نوك كوه،‌ چاه عميقي هست كه عمق آن هنوز شناسايي نشده و معروف است كه از آن راهي به دريا بوده است. از حدود يكصد هكتار جنگل كوه ايلميلي، 35 هكتار آن در اختيار بخش خصوصي قرار داده شده تا در آن تله‌كابين احداث كنند.


غار ایلمیلی(یاغی لوکا )

روی این کوه چاهی است که دیواره داخل آن را سنگ چیده اند. دهانه این چاه که در محل به " یاغی لوکا" ( سوراخ راهزنان) معروف است حدود سه متر می باشد.
آقای اسکندر لاریجانی توبنی می گوید که به همراه دو تن از بستگا با ریسمانی که به کمر بسته بودم تا عمق سی متری آن پایین رفتم و به جهت فشار و سنگینی هوا نتوانسته پایین تر رفته ناچار به بیرون آمدن از آن شدم.
وی می گوید: چیزی که بیش از همه توجه مرا بدان جلب کرده است وجود فضای به نسبت وسیع آن جا بوده است که وسعتی بیش از دهانه غار داشته است. انتهای آن ناپیدا بوده است . برای این از عمق این غار که همانند چاهی به سوی پایین بوده آگاه شوم کنده چوبی را به درون آن افکندم اما به جهاتی متوجه نشدم که این چوب تا کجا رفته است.
بر اساس باورهای محلی این چاه و راه فرار و گریز اهالی دژ ایلمیلی تا ساحل دریا که آن زمان چسبیده به دیوار کوه بوده است ادامه داشته است.
در زمانی این کوه پناهگاه راهزنان و دزدان شد. کاربرد واژه دژ و دز در زبان گیلکی نشان می دهد که دژها و قلعه های زمانی که از سوی امیران محلی به حال خود وانهاده می شد به پناهگاهی برای دزدان تبدیل می شده است. از این روست که میان آن دو پیوند خورده است.
در داستان های بومی همین مکان که زمانی دژ بوده است به پناهگاه دزدان و یاغیان و سرکشان ضد دولت ها و امیران محلی تبدیل می شود. یاغی لوکا به معنای سوراخ و پناهگاه متمردان و طغیانگران ضد امیران و حاکمان است.
به نظر می رسد که اگر پیوندی میان داستان رشادت های آقاجان گل و یا آقاجان قولویه و به تعبیر برخی آقا جهان قلی بیگ برقرار کنیم به خوبی می توان درک درستی از مساله یاغی بودن ایشان ضد امیران به دست داد. باید به خاطر داشت که آقاجان گل با رشادت هایش خویش در دفاع از مردم مظلوم گاه و بی گاه به دولتی ها حمله می کرد و برای در امان ماندن از هجوم آنان خود را به کوه ایلمیلی می رساند. در آن جا چون مردم بومی می زیست و به کار سلمانی مشغول بود و در پتک روزگار می گذارند. وی به دلایلی بر ضد دولتی ها و امیران و حاکمان محلی در سده ها پیش از 9 هجری قمری قیام می کند و به یاغی گری روی می آورد و متمرد می شود. حمله ها و هجوم های وی که به دفاع از مردم یا آیین ایشان انجام می شود ، حاکمان را خوش نمی آید. از این رو مورد تعقیب حاکمان و امیران زورگو قرار می گیرد . در یکی از مبارزه ها دژ خود را در ایلمیلی و پتک از دست می دهد و برای فرار از دست دولتی ها خود را به دشت می رساند. دولتی ها و حاکمان وی را تعقیب می کنند و او با یاران اندکش خود را از پتک (پوتک) از راه توبن به شل محله ( بازار آن که در کنار رود خانه و باغ کنونی محمدتقی خان شل آقاخانی ) می رساند و در نبردی نابرابر در شل محله یک دستش قطع می گردد و به سوی تنگدره می گریزد و یا می کوشید خود را به دژ دیگری در منطقه دژکول در همان چند صد متری برساند ولی با قطع دست در بازارگاه شل محله از سوی تعقیب شوندگان بسیار ناتوان تر از آن است که خود را از گروه تعقیب کنندگان رهایی بخشد و در نهایت در بالای تپه تنگدره که به سوی دژکول می رفت کشته می شود و در همان جا از سوی دوست داران و علاقه مندانش دفن می شود و بارگاهی بر سر قبرش می سازند که هنوز هم پناهگاه مبارزان و عاشقان عدالت و ایمان است.
اگر بپذیریم که آقاجهان بیگ نام درست وی بوده است و این واژه یاغی که کلمه مغولی است از سوی آنان بر او نهاده شده است می بایست بپذیریم که وی سرادری بزرگ بود که بر ضد مغولیان ایستاد و حاضر نشد تا حکومت ایشان را بپذیرد و در این راستا به علت ایمان و دین به مقابله پرداخت و شهید شد.
بنابراین با توجه به افسانه های بومی و بارگاه آقاجان گل باید بپذیریم که ایلمیلی و غار آن روزگاری دژی محکم و استوار بوده است و چنان که داستان ها و افسانه های دیگر از جنگ هفت ساله آن حکایت می کند می بایست بپذیریم که این دژ مکانی برای کسانی بود که با در اختیار گرفتن آن بر ضد دولت ها و حکومت های وقت قیام کرده و از سوی آنان به عنوان یاغی تلقی شده و جنگ های بسیاری برای تصاحب آن صورت گرفته است.
این غار می تواند راه گریزی از دژ برای کسانی بوده باشد که می خواستند به طریقی آب و نانی فراهم آورند و یا هنگام فروپاشی و تسخیر قلعه از آن بگریزند. بنابراین می بایست پایان آن را در نزدیک های دامنه و به سوی دشت جست وجو کرد که به علل مختلف روی آن را پوشانده اند.
در داستانی آقا جوان بیک یا آقا جهان بیگ و یا همان آقاجان گل مردم بومی ، وی مردمی سلمانی بوده است که در پتک به سلمانی اشتغال داشته است . وی روزی رییس دزدان و یا رییس دسته دولتی و امیران را به جرم اذیت و آزار مردم هنگام سلمانی می کشد و برای رهایی از کشته شدن به دشت می گریزد و خود را سواره به ترک رود می رساند و در آنان جا پس از عبور از رودخانه تعقیب کنندگان دستش را قطع می کنند ولی او توانسته خود را به مکانی برساند که نزدیک دژکول و در محله دژکول بن است.
مکانی که دست وی قطع شده است چنان که از زبان رضاخان شل آقاخانی و محمدتقی خان شل آقاخانی بارها شنیده ام اکنون به نام باغ مرکبات درجانی معروف است که سه راهی خیابان توبن و شل محله و تنگدره در کناره رودخانه و رو به روی چوب بری احمد باقر سلیمی قرار دارد. آنان بر این نکته پافشاری داشتند که این مکان زمانی بازارچه بوده است و افزون بر دکان ها و مغازه ها و چاهی برای یخچال دارای میدانگاهی معروف بوده است و سکه هایی نیز همراه با کوزه و خزف بسیار در آن جا کشف شده است. به نظر می رسد که این محل از نظر تاریخی مکانی زیبا و جذاب برای کاوشگران است.
برای ایلمیلی و دژ و نیز غار یاغی لوکا اشعار و چکامه های چندی سروده اند که معروف ترین آن چکامه شادروان مهندس سید مرتضی روحانی از وابستگان و خویشان مرحوم فلسفی است.

خلیل منصوری

زُما زُماران در رامسر

زُما زُماران در رامسر

عروسی در رامسر در گذشته آداب و رسومی داشت که نگارش آن برای آشنایی با فرهنگ بومی منطقه بیرون از زیبایی ها و شگفتی ها نیست. در این نوشتار کوشش می شود تا با نگاهی گذرا پرده از این آداب برداریم . نگاه ما در این جا به شکل تصویر سازی از گذشته خواهد بود.

پدر و مادر داماد با جمعی از بزرگان به خانه دختر می روند و مجلس بسیار ساده ای شکل می گیرد. خانه دو طبقه است. راه پله چوبی امکان دست یابی به اتاق های بالا را فراهم می آورد که نشمین خانواده است. این پلکان چوبی به بالکن زیبایی که به زیبایی ساخته و پرداخته شده می رسد که آن را هره می نامند. طبقه پایین خانه که از سنگ و چوب و گل ساخته شده ، بیشتر خالی است . طبقه پایین خانه که شامل دو اتاق است انباری یا اصطبل گاو و اسب می باشد. در طبقه بالا اولین ورودی تالار و یا بهار خواب بزرگی است که با حصیر دست باف بومی فرش شده است. روی تاقچه های آن چراغ روشنایی ، قرآن و آینه قرار دارد. دو اتاق نیز در بالا قرار دارد که در حقیقت اتاق خواب و نشمین گاه زمستانی است. حرارت گاو و اسب در زمستان از پایین خانه را گرم نگه می دارد به ویژه که دیوارهای آن که کاه گلی است بسیار زمخت و کلفت است. پدر عروس ، مهمانان را به اتاقی راهنمایی می کند که بیشتر به عنوان اتاق مهمانی به کار می رود. مادر عروس وارد می شود و با خانواده داماد سلام و احوال پرسی می کند. خانواده های دو طرف هم دیگر را می شناسند و عروس و داماد هم بیش تر در باغ ها و شالیزارها و یا بازار و زیارتگاه و یا حتی درعروسی ها یک دیگر را دیده اند و پسندیده اند و یا دست کم آشنایی خوبی از یک دیگر دارند. البته خانواده های کمی تنها به خاطر فامیلی می بایست با هم وصلت کنند و اجازه نمی دهند که با بیگانه ازداوج کند چون ممکن است برود و گم شود به ویژه اگر شهر دور و یا محلات دور افتاده باشد. خوبی این عروسی این است که فامیل هستند و به خوبی عروس و داماد یک دیگر را می شناسند. با این همه مادر عروس چای و کشتا و قطاب و اگردک و چند شیرینی دیگر محلی می آورد و سخن از هر دری جز عروس و عروسی به میان می آید. به سادگی خواستگاری آغاز می شود . با این همه عروس در این زمان خود را از راه نردبان به پشت بام خانه رسانده است(نردبان پشت بام به گونه ای است که به آسانی می توان از آن بالا و پایین رفت.)

در بسیاری از موارد عروس نمی بایست از جای خویش بیرون آید مگر این که خواستگاران رفته باشند. بعدها در ضرب المثل ها وقتی به شوخی از کسی درباره عروس می پرسیدند که کجاست؟ در جواب وی می گفتند: پشت بام. (این گفت و گو بیانگر آن روزهاست که عروس زیر شیروانی می رفت و آن جا مخفی می شد تا خواستگاران بروند. )

عروس در این مدت از سوراخی که وسایل را از آن جا به پشت بام می بردند و از آن به بام بر یاد می شد، همه چیز را می دید و می نشیند. عروس خوشحال است که داماد را دیده و می شناسد و گرنه دل توی دلش نبود که بیگانه است و چه قیافه و اخلاقی دارد.

به هر حال توافقات اولی انجام شد خواستگاران می روند.

چند روز بعد خانواده داماد بدون حضور خانواده عروس و یا خود عروس به بازار می روند و برای خانواده عروس و بستگان نزدیک وی چون عمو و عمه و خاله هدایایی می خرند. این هدایا شامل نخود و کشمش و پارچه های رنگی و کله قند و کفش های گالش ( چرمی) است .

برای این که مراسم عقد برگزار شود بزرگان با هم قرار و مدارهایی می گذارند و قرار بر آن گذشته می شود در روزی که قمر در عقرب نیست و روز میمون و عید و مبارکی است مراسم شیرینی خوران انجام شود. از این رو سراغ کدخدا و یا دانای محله می روند تا سرکتاب بردارد و یا از تقویم جلالی حکم مساله را روشن کند و روزی که خرید میمون و مبارک است مشخص شود.

در این جلسه مقدماتی که به آن خرج بینی و یا خرج بری نامیده می شود هزینه های شیرینی و شمار مهمانان و دعوتی ها مشخص می شود.

یک روز قبل از مراسم شیرینی خوران مقداری وسایل پذیرایی شامل هیزم برای پخت و پز غذا ، برنج ، گوسفند و یا گوساله (کل گا)، گردو و مانند آن با دو اسب و یا کم تر و بیش تر روانه خانه عروس می شود که از آن به خرج بار یاد می کردند. در این روز هدایای داماد به خانواده عروس تحویل می شد.

مراسم زما زماران به معنای آن است که مادر داماد ناهار روز شیرینی خوران و مادر عروس شام آنان را فراهم آورد و جشن بگیرند.

از چندی قبل همسایگان و دوستگان عروس به پخت و پز شیرینی محلی می پردازند. صبح روز شیرینی خوران عروس را برای عقد می آرایند. عاقد می آید و عقد را می خواند.

چند روز و یا هفته دیگر هدایایی را که خانواده عروس تهیه می کردند به خانه داماد می بردند. این هدایا شامل پارچه و نخود و کشمش بود. از این هدایا گاه به خعلتی نیز تعبیر می شد.

از زمان شیرینی خوران تا عروسی ، خانواده عروس می کوشید تا جهیزیه دختر خود را فراهم آورد. این مدت گاه بیش از دو سال نیز می انجامید. در این مدت عروس حق نداشت تا به خانه مادر شوهر برود و یا به طور رسمی با شوهر خود دیدار داشته باشد ، بلکه همه این دیدارها مخفیانه و یا شبانه انجام می شد.

مراسم دیگری که در این مدت برگزار می شد مراسم کج ابریشم بری است. به این گونه که خانواده داماد ، مقداری ابریشم یا کج نوغان( ابریشم خام ) تهیه کرده به همراه قند و چای و شیرینی محلی در سینی مسی گذاشته به خانه عروس می بردند. البته گاه برنج ، گردو، فندق، چادر شب و چیزهای دیگر نیز همراه می کردند که بستگی به توان مالی شخص داشت. عروس پس از گرفتن ابریشم و یا کج آن را می بافت و رنگ می کرد و از آن چادر شبی می بافت.

پس از آن که قرار و مدارهای عروسی با توجه به نحوست و مانند آن گذاشته می شد و جهیزیه کامل از سوی خانواده عروس تهیه می گردید مراسم خلعت بری انجام می شد. این مراسم یک هفته قبل از عروسی بوده است. خلعتی شامل پارچه های عروسی است که برای عروس و خانواده وی تهیه می شد. در این هنگام خیاط در طول یک هفته به دوخت و دوز می پرداخت. در منطقه ما آقای عزیزی خیاط معروفی بوده که به این کار می پرداخت و هنرهای خویش را به نمایش می گذاشت. خیاط در خانه داماد ساکن بود و به خیاطی می پرداخت و خانواده عروس نیز بستگان خویش را دعوت می کرد و کمک های مالی و مادی آنان را دریافت می نمود.

مراسم بعدی سورتن بود و هر کس از اقوام و خویشان نزدیک به مقدار توان از برنج و مواد غذایی دیگر و یا وسایل مورد نیاز برای مراسم جشن عروسی را فراهم می آوردند. سور به معنای جشن است.

عروس را یک روز قبل از عروسی با شماری از هم سن و سال های وی به حمام می فرستادند. همراهان وی شام را نیز مهمان عروس بودند و آن شب را به جشن و شادمانی می پرداختند و مراسم حنابندان انجام می شد.

در خانه داماد نیز دوستان داماد برنامه بازی گندله را با حضور داماد بر پا می داشتند و به شادی و سرور می پرداختند.

داماد نیز بعد از ظهر روز عروسی به همراه دوستان به حمام می رفت و آن گاه دست جمعی برای آوردن عروس به سوی خانه عروس می رفتند.

در همان روز پیش از آوردن عروس ، چندتن از بزرگان وابسته به داماد به خانه عروس رفته و از پدر و مادر عروس اجازه بردن عروس را می گرفتند.

عروس را بر اسبی سوار می کردند که از پیش از آن آراسته بودند. بر کمر عروس نان و حلوا می بستند. داماد دهانه اسب را به دست می گرفت و به همراه مهمانان به سوی خانه می برد. در میانه راه داماد مقداری پول به همراه کله قند به سوی مهمانان می اندازد که شاباش می نامند. هر کس می کوشید تا آن را به دست آورد. گاه در نان مرغی می نهادند و پرتاب می کردند.

هنگام ورود عروس به خانه داماد کوچک ترین فرزند خانواده داماد ، چوب ترکه ای را به آهستگی به سر عروس می زد و می گفت: دو تا دختر و دو تا پسر .

عروس از کمر خود نان و حلوا را به وی هدیه می داد.

عروس وقتی وارد اتاق می شد نمی نشست و همراهان پدر داماد را فرا می خواندند که عروس نمی نشیند مگر این که هدیه ای بگیرد. پدر داماد به مقدار توان خود درختی با ثمر و یا ملکی و یا چیزی از اموال و املاک به وی می بخشید.

مادر عروس غذایی برای خانواده داماد می فرستاد که از آن به مارپلا( برنج مادر عروس) یاد می کردند.

فردای عروسی ، داماد و عروس می نشستند و مردم برای صرف ناهار دعوت می شدند. پس از صرف ناهار هرکس هدایا خود را به آنان می داد. این هدایا در دفتر یادداشت و ثبت می شد و به پدر داماد تحویل می گشت.

منابع

به نقل از سکینه پورمنصوری

خلیل منصوری


مصادره اموال و املاک مردم رامسر از سوی رضا شاه


مصادره اموال و املاک مردم رامسر از سوی رضا شاه
بر پایه اسناد تاریخی معتبر رضا شاه بسیاری از املاک و اموال مردم مازندران به ویژه غرب آن مصادره و به نام وی زده شد. در سال 1310 رضا خان اقدام به کشاندن ملاک بزرگ به دفترخانه های ثبت اسناد و املاک که چندی از ایجاد نگذشته بود ، نموده و کلیه اموال خوانین و مالکین مناطق فوق را به زور و تهدید و ترغیب را مصادره و به مالکیت خویش در آورده است. در این راستا مبالغی ناچیز به عنوان ثمن معامله به آنان پرداخت می گردید . این املاک اعم از زمین های زراعی و باغات و مراتع بوده است.
علت اصلی در تصرفات فوق افزون بر از میان بردن قدرت خوانین و مالکین محلی، شناسدن شاه به عنوان خان بوده است. از این رو خود را به عنوان خان به مردم معرفی می کرد و مردم از او به رضاخان یاد می کردند.
در این دوره است که رضا شاه با خان بزرگ تنکابن ، یعنی سپهسالار تنکابنی و فرزندش سرادر اسعد در می افتد و همه اموال وی را به شیوه های مختلف از چنگ وی بیرون می برد به گونه ای که ایشان دست به خودکشی می زند.
یکی از مراکزی که شاه علاقه داشت تا آن را به نام خود در آورد زمین های سخت سر و رامسر کنونی بوده است. در رامسر شماری مالک به سر می بردند که زمین های ایشان از سوی رضاه شاه مصادره می شود.
جد بزرگ نویسنده ، سلطان محمد تقی خان که در اسناد تاریخی به محمدتقی بک از وی نام برده شده است، یکی از مالکین و خوانین رامسر بوده است. در زمان فرزند وی آقاجان شل آقاخانی و یا شل آقاجانی در برخی از اسناد که به احتمال قوی غلط نوشتاری و تایپی است، رضا شاه به قدرت می رسد.
رضاه شاه به زور اقدام به خرید املاک وی می کند. در سندی که به امضای رییس اداره کل رسیدگی و تصفیه املاک واگذاری به دادگاه نخستین رسیدگی و تصفیه اموراملاک واگذاری شعبه سه شهسوار سابق رسیده ، آمده است: در جواب دادخواست شماره 878 راجع به دادخواهی آقایان شل آقاخانی اولا طبق اسنادی که در این اداره وجود دارد مقداری از اراضی قریه آخوندمحله توسط آقایان فروشندگان و شخصی به نام آقایان شل آقاخانی به رضا شاه منتقل گردیده است . لهذا دعویت مشمولیت دعوی شاکی به بند الف از ماده 14 مورد تردید و تامل می باشد.
ثانیا : به موجب اسناد 1822 (15- 8- 22) و 3306 ( 10- 8- 15) و 3373( 5- 8- 22) از دفاتر اسناد رسمی شماره 4 و 5 شهسوار مقداری از اراضی واقعه در قریه شل محله توسط آقایان شل آقاخانی و دیگری به نام آقاجان ضمن سایر فروشندگان به شاه سابق انتقال یافته است.
ثالثا : طبق اسناد موجود در این اداره عده ای از شاکیان به اتقاق شخصی به نام آقاجان کلیه اراضی خود را واقع در طالش محله به شاه سابق انتقال داده اند لهذا در این مورد نیز غصب اراضی شاکی از طرف شاه سابق مورد تردید و تامل خواهد بود.
رابعا: چون مستند دعوی شاکی برگ گواهی نامه است گواهی گواهان در این گونه موارد از لحاظ اشتراک منافع آنان مسلم تلقینی تلقی می گردد فلهذا وفق ماده 1313 مدنی گواهی آنان نیز قابل استماع و ترتیب اثر نیست.
خامسا : وجود رابطه معامله مذکور در بند دوم اعتراضات اداره ادعای مازاد نسبت به موارد معامله از طرف شاکی مسموع نیست . در صورتی که حقی جهت شاکی اضافه بر موارد معامله محسوب گردد در عین منوط به احراز تصرف مالکانه شاکی و تصرفات شاه سابق و فساد ید فعلی است و عدم حدوث تغییرات اساسی در موارد نزاع است. طبق مدارک موجود در این اداره در موارد نزاع تغییراتی به شرح زیر حادث شده است.
در آخوندمحله هفتاد و شش جریب و یک دهو باغ مرکبات ، شصت و چهار جریب و یک دهو باغ چای توبن سیزده جریب و هشت دهو مرکبات و پنجاه و پنج جریب و پنج دهو باغ چای ؛ طالش محله بیست جریب و سه دهو باغ مرکبات ، دویست و چهل و پنج جریب باغ چای . از این رو بر هیات است در حصول حقانیت و تفکیک حقوق عینی دولت از حقوق و منافع احتمالی شاکی اقدام و حکم شایسته صادر فرمایید.
در این سند به خوبی روشن شده است که در عصر محمدرضا شاه برای این که مردم عاصی را آرام ساخته و اشتباهات شاه سابق را به نحوی بپوشانند ضمن تشکیل دادگاه های خاص اقدام به استرداد برخی از اراضی غصب شده به ملاکین نمودند.
در سند دیگری که در اختیار نویسنده است آمده :
آقایان شل آقاخانی به همراه سایر مالکین و شرکاء دادخواستی به خواسته استرداد شش دانگ یک مرتع اشکت چاه ، توشچال ، کراکت کره سر، صفا سرا، و اراضی دیگر ، و نیز شش دانگ مرتع جواهرده و توابع و مرتع گوسفند و چهار دانگ از شش دانگ مرتع حسن لشیکات ، صفاسرا ، چهار دانگ از شش دانگ مرتع فرسه لر، چهار دانگ از شش دانگ مرتع ترامک دست واقع در صفا سرا، چهار دانگ از شش دانگ مرتع تجمیروایرا،
در این سند برخی از املاک آقاجان شل آقاخانی این گونه بیان شده است: در آخوند محله سه جریب و پنج و هفت دهو مرکبات و دو جریب و شش و شش دهو در طالش محله و یک و شش و پنج جریب شالیزار در لمتر و چهار و هشت و بیست و هفت در دریا پشت؛ هفت دهو شالیزار و مرکبات در شاهمنصور محله و هشت و سه دهو مرکبات در آخوند محله و غیره
و هم چنین میزان سه دانگ مرتع علفچر محلی سلمل جواهرده .

زندگينامه خودنوشت علامه تنكابنى

ترجمه مرتضى اخوان
«و كلا نقص عليك من انباء الرسل ما نثبت‏به فؤادك و جاءك فى هذه الحق و موعظة و ذكرى للمؤمنين‏» .
: و هر يك از سرگذشتهاى پيامبران [خود] را كه بر تو حكايت مى‏كنيم چيزى است كه دلت را بدان استوار مى‏گردانيم و در اينها حقيقت‏براى تو آمده و براى مؤمنين اندرز و تذكرى است . (2)
عالم جليل، حافظ كل قرآن، صاحب فضل و شرف، اصولى و فقيه بزرگوار، علامه سيد محمد تنكابنى قدس سره به سال 1277 ق در خانه تقوا و از خاندانى عالم‏پرور، پا به دنيا نهاد .
هفت‏ساله بود كه با فراگيرى قرآن كريم، در شهر علم را كوبيد و تا پايان عمر شريفش در اين راه سستى نكرد و اظهار خستگى ننمود .
او در مدت عمر، قرين فقر گمنامگر بود و اسباب تحصيل دور از دسترسش; اما با پايدارى و توسل به ائمه اطهار عليهم السلام خصوصا حضرت وصى امير مؤمنان عليه آلاف التحية والثناء، به يادگيرى علوم مختلف مانند فقه و اصول و حساب و هيئت و فلسفه و . . . پرداخت و به آنجا رسيد كه از بزرگان علماى تهران در فقه و اصول و . . . گرديد و مدت سى سال در نهايت‏حرمت و عزت در آن شهر تدريس كرد و دانشمندان بزرگوارى را تربيت نمود .
وى سرانجام در هشتاد و دو سالگى، به تاريخ دهم جمادى الاخرى سال 1359 ق در دماوند، نداى پروردگار را لبيك گفت و به جوار رحمت‏حق شتافت .
بدن مطهرش را به تهران آورده در مقبره ابن بابويه، در جوار شيخ صدوق قدس سره دفن نمودند . سلام و درود و رحمت الهى بر او باد .
× × ×
آنچه در پى مى‏آيد، ترجمه زندگينامه اوست، كه خود، بيست روز قبل از رحلتش نگاشته و در پايان جلد دوم ايضاح الفرائد، به چاپ رسيده است .
اميد، كه مطالعه اين زندگينامه طلاب گرانقدر را در پايدارى و تلاش دو چندان در راه تحصيل علم تذكر و تنبهى باشد . ان شاء الله .
ولادت (3)
بدان، اى برادر دينى‏ام; كه من پس از هزار و دويست و هفتاد و هفت‏سال از هجرت نبوى، على مهاجرها الف الف سلام و تحية، تولد يافتم، هر چند تاريخ دقيق آن به سبب غفلت پدرم يا از بين رفتن [نسخه يادداشت] معلوم نيست; اما گروهى از اهالى روستايمان به ولادتم در اين سال، شهادت دادند و لذا اطمينان حاصل شد . آن سال، سال قحطى و گرانى و گرسنگى بود .
ولادتم در روستاى آخوند محله، از قريه‏هاى سخت‏سر، كه اينك رامسر ناميده مى‏شود، واقع شد .
آغاز تحصيل
ظاهرا هفت‏ساله بودم كه به فراگيرى قرآن مجيد، نزد شيخ رجبعلى قدس سره پرداختم، آن طور كه او تصريح كرد قرآن را در يك ماه آموختم .
درگذشت مادر
در همان سال، يا سال بعدش، مادرم به وبا مبتلا شد و فوت كرد، حشرها الله تعالى مع جدتها، او به هنگام وفات 27 سال داشت; مرگش قيامت من بود: محزون شدم، شكسته گشتم و در شهرم غريب .
ادامه تحصيل
با آن حال، به تحصيل كتابهاى فارسى و سپس عربى، نزد علماى طايفه [سادات آخوند محله] (4) و ديگران، مشغول شدم; در درس ) وبرادرش سيد احمد (7) و تكيه‏گاه علما، عابد زاهد، آقاسيدابراهيم سيديوسفى (8) قدس سره
و جناب مستطاب سيدهادى (9) (فرزند سيدمرتضى (10) )، كه از بزرگان شيعه و داراى سابقه طولانى در محراب و منبر بود، حاضر شدم .
در آغاز جوانى (17 - 18) سالگى به مطالعه كتب شيعه، مانند حق اليقين مجلسى و احقاق الحق شهيد قاضى نورالله، طاب ثراه حريص بودم; بيشتر آن كتاب را خواندم و نسبت‏به حقانيت مذهب شيعه، كثرالله امثالهم، اطمينان حاصل كردم .
[پس از فراگيرى كتابهاى مقدماتى]، براى آموختن شرح لمعه و قوانين به درس مرحوم مغفور، ملا حبيب الله نارنج‏بنى حاضر شدم . البته در اين مدت، به درس مرحوم مغفور ميرزا باقر لات محلى، (11) طاب ثراه، نيز مى‏رفتم .
مسافرت به قزوين
سپس، پدرم، طاب ثراه، امر كرد براى تحصيل علوم شرعى، به قزوين بروم . در آنجا به حلقه درس عالم عامل، فاضل كامل، حاج ملا آقا خوئينى (12) قدس سره وارد شدم و بهره زيادى بردم .
او بر تدريس رياض مسلط و داراى بيان نيكو و در علم رجال و درايه و . . . ماهر و بسيار شوخ و خوش مجلس بود .
تمامى جلد اول رياض را نزد او خواندم، حشره‏الله مع ائمة المعصومين و رضى‏الله عنه و ارضاه .
همزمان با آموختن رياض، به فراگيرى فرائد الاصول، نزد جناب مستطاب، ماهر در علم اصول، حاج شيخ حسين الموتى قزوينى، پرداختم . همچنين در محضر درس جناب مستطاب، عالم عامل كامل، آخوند ملا على اكبر جلوخانى، حاضر شدم . ايشان قدس سره نرمخو و متواضع و بر طلاب و فضلا مهربان و فريادرس بود .
مسافرتم به قزوين، تقريبا در 21 سالگى بود و دو سال طول كشيد . در اين مدت در نهايت فقر و تنگدستى و كمبود اسباب و كتاب، جهت تحصيل، بودم; اما براين اوضاع صبر كردم و به خداوند، به واسطه لطف و كرم و فضل و نعمت و احسانش، اميد داشتم تا شامل اين آيه باشم:
«ذلك بانهم لايصيبهم ظما ولانصب ولا مخمصة فى سبيل الله ولا يطئون موطئا يغيظ الكفار ولاينالون من عدو نيلا [الا كتب لهم به عمل صالح ان الله لا يضيع اجر المحسنين]»
. چرا كه هيچ تشنگى و رنج و گرسنگى در راه خدا به آنان نمى‏رسد و در هيچ مكانى كه كافران را به خشم مى‏آورد قدم نمى‏گذارند و از دشمنى غنيمتى به دست نمى‏آورند مگر اينكه به سبب آن، عمل صالحى براى آنان [در كارنامه‏شان] نوشته مى‏شود; زيرا، خدا پاداش نيكوكاران را ضايع نمى‏كند . (13)
[دو سال از تحصيلم در قزوين گذشته بود كه] پدرم قدس سره پنج تومان برايم فرستاد و امر كرد براى تحصيل به تهران بروم; حركت كردم و به تهران رسيدم و به مدرسه شيخ عبدالحسين قدس سره وارد شدم .
فرداى آن روز به خدمت افضل علماى تهران، جناب مستطاب، نيكو بيان و پسنديده خلق، محقق مدقق خبره، علامه حاج ميرزا حسن آشتيانى، قدس الله نفسه الزكية، مشرف شدم .
اين حضور، مصادف با تدريس مساله «لاضرر» - از كتاب فرائد الاصول - از سوى ايشان بود . هنگامى كه خوب نگريستم، او را سرزمينى پرنعمت و كشورى پهناور ديدم . به گمانم اگر مرحوم شيخ مرتضى انصارى قدس سره زنده بود، نمى‏توانست‏بيانى بهتر و كاملتر و تقريرى مناسبتر از ايشان ارائه كند . فضلاى حاضر در جلسه، مرا در اين نظر، تصديق مى‏كنند . دليل گفتارم، بيانها و تقريرهاى ايشان در حاشيه بزرگشان بر فرائد است .
نامبرده بر طاعات و عبادات مواظب بود و در تمام عمر بر خواندن نماز شب و زيارت عاشورا مراقب بود و زيارت جامعه كبيره را در هر شب قرائت مى‏كرد . او در نشر علوم و تاليف كتابها و جواب استفتائات كوشا بود .
او را كتابهايى است كه از آنهاست:
1 . حاشيه‏اى مفصل بر فرائد الاصول به نام بحر الفوائد فى شرح الفرائد; در اين حاشيه، او در توضيح و دقت و تنبيه و تحقيق، به نهايت رسيده است، آن كه طالب است‏بسم‏الله; بلكه گويم: آنچه در اين كتاب است قطره‏اى از درياى دانش او و جزئى از ثمرات مطالب و اندوخته‏هاى علمى وى است .
2 . رسالة ازاحة الشكوك في لباس المشكوك .
3 . رسالة نفى العسر و الحرج .
البته ايشان تاليفات زياد ديگرى نيز دارند مانند: تقرير مطالب فقهى استاد بزرگوارش، شيخ [مرتضى انصارى] و نوشته‏هايى كه شامل دقتها و تحقيقهايى است كه ويژه اوست; اما تاكنون منتشر نشده‏اند .
مدت پانزده سال يا بيشتر از درس فقه و اصول ايشان استفاده كردم .
در اين مدت، همچنين، نزديك هشت‏سال در مجلس درس جناب مستطاب، محيط بر علم معقول، آقا ميرزا ابوالحسن معروف به جلوه، در مدرسه دارالشفاء [تهران]، حاضر شدم و شوارق و شرح فصوص و نصف بيشتر اسفار و تمامى طبيعيات شفا و قسمتى از الهيات آن را خواندم .
گاهى ناصرالدين شاه، در اين مدرسه، به زيارت او، مى‏آمد .
براى آموختن علوم حساب، نجوم، هيئت، هندسه و . . . به نزد ميرزا جهان بخش (14) و آقا ميرزا حسين سبزوارى (15) رحمهماالله، رفتم .
و مدتى، براى تحصيل علوم شرعى، خدمت مرحوم مغفور، فايق بر همانندانش، آقا ميرزا عبدالرحيم نهاوندى، طاب ثراه، زانوى شاگردى بر زمين زدم .
خوابى صبر آموز
از آنجا كه به تنگدستى شديد و نادارى گمنامگر، دچار بودم، همواره دست توسل به سوى ائمه اطهار بخصوص امير مؤمنان، سلام الله عليه و على اولاده الطيبين، داشتم كه شايد براى توسعه رزق و حل ناراحتيها و گرفتاريهايم، نزد خداوند شفاعتى كنند .
به دنبال اين توسلات، امير مؤمنان عليه السلام را در حالتى دردآور و هياتى ناباورانه، ديدم . ابتداء مرا با كردار و گفتار، موعظه نيكو كرد و در اين امر به نهايت رساند . آن بزرگوار بدون عمامه و ردا بود . فرمودند: حقوق ما غصب شده است و از مال دنيا چيزى نداريم كه عمامه و ردا بخرم و نيز مطالب پندده و بيدار كننده و ارزشمند ديگرى فرمودند .
در خواب متوجه شدم كه غرض ايشان از نصيحت و موعظه اين است: «وقتى حال اول شخص عالم امكان اين چنين است، پس چگونه باشد حال من و امثال من‏» و بايد صبر پيشه كرد و تسليم بود و اقتدا به وجود مقدس آن بزرگوار كرد، خصوص، وقتى انتساب به ايشان نيز، وجود دارد; كه، خداوند تبارك و تعالى فرموده:
«لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة‏» .
: هر آينه شما را در [خصلتها و روش]، پيامبر خدا نمونه و سرمشقى نيكو و پسنديده‏اى است (16) .
و خود آن بزرگوار فرموده :
«[الا وان امامكم قداكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه] الا و انكم لاتقدرون على ذلك و لكن اعينونى [بورع و اجتهاد و عفة و سداد]» .
: [بدان كه پيشواى شما بسنده كرده است از دنياى خود، به دو جامه فرسوده و دو قرصه نان را خوردنى خويش نموده] بدانيد كه شما چنين نتوانيد كرد . ليكن مرا يارى كنيد [به پارسايى و - در پارسايى - كوشيدن و پاكدامنى و درستى وزيدن ]. (17)
و علامت درستى آنچه فهميدم، اين است كه از وسعت روزى، درى بر من گشوده نشد و تا سالهاى زيادى حالم همان بود كه بود و حتى الآن هم آن گونه‏ام .
امر به ازدواج
بيست و هفت‏ساله بودم كه به امر سرورم و سرور دو عالم، حضرت اباعبدالله ارواح العالمين له الفداء، با يكى از دختر عموهايم، كه خود معين كرده بود، ازدواج كردم كه شرح آن طولانى است .
آغاز تاليف
در اين وضعيت، رساله‏اى به فارسى در اصول دين، با آوردن اجمالى از دليلها، براى مردم نوشتم تا از گمراهى امان يايند، اما از اغنيا، كسى را نيافتم كه حاضر به چاپ آن باشد; من ماندم و دلتنگى از رويكرد مردمان به دنيا و رويگردشان از آخرت .
پس از آن، شروع به جمع‏آورى مطالب مرحوم، علامه، شيخ مرتضى انصارى و منظم كردن مطالب شيخ و استادم، سالار دانشمندان بزرگ و خاتم فقهاى مهتر [جناب آقاى ميرزا حسن آشتيانى] كردم; اما پايى را پيش و پاى ديگر را پس مى‏نهادم; زيرا، اسباب آماده نبود و وضع معاش نامنظم [و از طرف ديگر] خود نيز مشغول درس و بحث‏بودم .
رؤيايى اميدبخش
پيوسته به اين تاليف فكر مى‏كردم، تا اينكه در خواب، به خدمت امير مؤمنان عليه السلام مشرف شدم و از بدى وضع و فقدان اسباب شكايت كردم . مرا در آغوش گرفت . گفتم: اميرمؤمنان! رساله مختصرى در اصول دين نگاشتم، اما كسى يافت نمى‏شود آن را چاپ كند، با اينكه مختصر است و مخارج چاپ آن كم; پس حال كتاب بزرگى در اصول فقه، كه مشغول جمع‏آورى و منظم كردن و نقد و تصحيح مطالب آن هستم چگونه است؟ در كمال خوشرويى و خوشحالى فرمودند: تاليف كن، من، چاپ مى‏كنم . اين بشارت از دنيا و آنچه در آن است، برايم بهتر بود: گل لبخند بر لبانم شكفت و دل، آرام گرفت . آستين همت‏بالا زدم و با جديت‏به مدت سى سال، يا بيشتر، آن كتاب را فراهم آوردم .
ولى كسى براى چاپ آن، پا، پيش ننهاد; لذا تشويش و نگرانيم، افزوده گشت . دو باره به دامان پر از لطف امام متقين، امير مؤمنان وصى رسول پروردگار جهانيان، سلام الله عليه و على زوجته و اولاده المعصومين اجمعين، چنگ زدم، چون خود عليه السلام وعده داده بود .
در اين زمان، به اسهال شديدى مبتلا شدم . زمانش طولانى شد و شدت يافت، آن گونه كه دوستان و رفيقان و فضلا و مؤمنان، از من مايوس شدند . آنها براى شفايم، بسيار پافشارى و دعا كردند .
خبر اين بيمارى در مركز ايران و تهران منتشر شد . در اين هنگام، پيامى در بين نجف و كوفه [به بعضى] رسيد كه در آن، پس از اظهار لطف و مهربانى زياد نسبت‏به من، آمده بود: از جزع و ناراحتى و ناله كم كن و دو سال صبر نما . خبرآوران، زوارى از تهران بودند كه با بعضى از آنان سابقه رفاقت و دوستى بود . اين واقعه طولانى است و اينجا كمى از آن ذكر شد .
وقت وفا
چون دو سال به پايان رسيد، آثار استجابت دعا آشكار شد و از حضرت اميرمؤمنان عليه السلام كرامت‏خيره كننده‏اى - كه جز از او ممكن نبود، ظاهر شد: گشايشها آشكار شدند و سببها پى در پى آمدند و كاتب به قلمى كردن جلد اول ايضاح الفرائد تا بحث «اصل البراءة‏» مشغول شد . پسرم، سيد مهدى، سلمه‏الله، و دامادم، سيد اجل و فاضل، حاج سيد مرتضى و افراد ديگر، در حضورم مشغول تصحيح و تهذيب و تنقيح آن شدند . جلد اول از چاپ بيرون آمد . كاتب، آقا ميرزا حسن همدانى به نگارش جلد دوم اقدام كرد و تاكنون بيشتر جزءهاى كتاب، منتشر شده است و تنها كمى باقى مانده كه ان شاء الله چاپ خواهد شد .
همت والا
از اول جوانى، تاكنون مبتلا به امراض مزمنى بوده و هستم كه گاه‏گاه مرا دربرمى‏گيرند اما با اين وجود، بحمدالله، سستى در تدريس و مباحثه نكرده‏ام . در مجالس درس و بحث، در اين مدت سى سال - يا بيشتر - نزديك به هزار فاضل مجتهد و قريب الاجتهاد و ترويجگر شريعت و استوارساز مبانى دين و رشدده آثار سرور رسولان و فرزندان طاهرش، پرورش داده‏ام . اميد به خدا دارم كه مرا در دعاهاى ايشان شريك كند و از عمل صالحشان مرا سهمى رساند . از تمامى فضلا، خصوص از آنان در حيات و مماتم التماس دعا دارم .
اثر تقوا
هر چند از تقوا به مراتب دورم، اما رؤياهاى بسيارى ديده‏ام و در باره‏ام نيز مؤمنان خوابهاى رحمانى زيادى ديده‏اند كه اگر جمع شود، كتاب پربرگى خواهد شد .
[اين نيست مگر وعده الهى] كه خداوند تعالى فرموده:
«الذين ءامنوا و كانوا يتقون × لهم البشرى فى الحيوة االدنيا و فى الاخرة [لاتبديل لكلمت الله ذلك هواالفوز العظيم]» .
: همانان كه ايمان آورده و پرهيزگارى ورزيده‏اند × در زندگانى دنيا و در آخرت مژده براى آنان است [. وعده‏هاى خدا را تبديلى نيست; اين همان كاميابى بزرگ است ]. (18)
در بعض روايات (19) «البشرى‏» به رؤياهايى كه خود مؤمن و خوابهاى نيكويى كه مؤمنان ديگر در باره او مى‏بينند، تفسير شده است .
توفيق حفظ قرآن كريم
در سن چهل و دو سالگى عزم حفظ قرآن مجيد را كردم تا چراغى باشد در عالم برزخ و سبب نجاتى از شدايد و هراسهاى روز قيامت; با اينكه مانع موجود و مقتضى مفقود بود و از جانبى، مشغول مباحثات علمى و تاليف بودم، از خداوند استعانت جستم و سرانجام پس از مدت زيادى براين نعمت عظيم دست‏يافتم والحمدلله كما هو اهله و مستحقه و كما ينبغى لكرم وجهه و عز جلاله .
خاندانى با عظمت
اكثر سادات روستاى آخوند محله، اهل علم و تقوا و عبادتند .
پدرم، سيد محمد تقى (20) نيز، اهل علم و عبادت بود، او از شاگردان مهتر دانشمندان قزوين، زاهد و عابد و بسيار فاضل، ترويج‏گر استوار مذهب برحق شيعه، آقا سيدعلى قزوينى - صاحب حاشيه محكم و استوارى بر قوانين - بود . ايشان كتاب ديگرى در علم اصول، به صورت تعليقه بر معالم الاصول دارند . او كرامات و مقامات ارجمندى داشت .
عمويم، زاهد عابد منزوى از دنيا و بى‏توجه به زينتهاى آن، آقا سيد مرتضى، (21) نيز، اهل علم و تقوا بود .
جد مادريم، آقا سيد هاشم تنكابنى، (22) ساكن قزوين و از علماى بزرگ آنجا بود .
وى ابتداء منزوى بود، تا اينكه، مسافرتش براى زيارت ائمه مدفون در عراق عليهم السلام با سفر جمعى از علماى قزوين كه شهيد ثالث، حاج محمد تقى برغانى، طاب ثراه، نيز از آنان بود، همزمان شد .
در آنجا، جلسه‏اى با آلوسى، (23) مهتر دانشمندان اهل سنت عراق، تشكيل شد و در باره مذهب شيعه بحث و مجادله صورت گرفت . تشكيل اين جلسه، به دعوت او بود . وى دليلها و برهانهاى علماى حاضر در جلسه را رد و باطل كرد . آقا سيد هاشم در جلسه نبودند، به دنبالش فرستادند و از جريان مطلعش كردند [. او آمد] آنگاه گفتگو را آغاز و صداها را به قيل و قال بلند كردند . سيد هاشم بر آلوسى فائق گشت و او را با برهانهاى كافى، ساكت و وى را با حكمت و اندرز نيكو به راه حق دعوت كرد و با جدال احسن با نامبرده به مناظره برخاست، به گونه‏اى كه سستى دليل و برهان آلوسى و شكستش، بر تمامى اهل مجلس آشكار شد .
به دنبال آن، نور علم و فضل و قوت برهان و كمال وى، بر عام و خاص معلوم گشت و آنگاه او را به نهايت، گرامى داشتند، قدرش را شناختند و فضل و جلالت علمى‏اش را دانستند .
اين قضيه را برايم نقل كرده‏اند; چون، زمانش را درك نكرده‏ام . مردم قزوين كرامات زيادى را از او نقل مى‏كنند .
ايشان تاليفات زيادى دارند كه بيشتر آنها در اثبات مذهب پيروز شيعه است و نيز، حاشيه ناتمامى بر قوانين دارند .
فرزند بزرگوار و موقرش، عابد زاهد، حاج سيد صدرالدين، (24) نيز از علماى قزوين بود . رسم پيشنمازان قزوين غالبا اين بود كه پس از زيارت مكه و مدينه به زيارت ائمه عراق و مشهد مقدس عليهم السلام مى‏پرداختند . او (دايى‏ام) نيز، اين توفيق را داشت .
او را پسرى بود فاضل و عالم به نام سيداسدالله (25) قزوينى، وى به مشهد مقدس رضوى
رفت و به ترويج مذهب شيعه و هدايت مردم مشغول گشت . در اواخر عمر، عزم زيارت ائمه عراق عليهم السلام را كرد، اما در كرمانشاه مريض شد و دعوت حق را لبيك گفت . جسدش را به عتبات عاليات بردند و دفن كردند .
براى جدم (سيد هاشم تنكابنى) قدس سره پسر عموهايى اهل علم و فضيلت و شرف و مجد بود، كه از ايشانند:
1) تكيه‏گاه علما و پناه انديشمندان آقا سيد ابوالحسن تنكابنى قزوينى، او در مرتبه عاليى از علم و زهد بود .
2) تكيه‏گاه علما، سيد مير عبدالباقى; خانه‏اش جاى غريبان و پذيراى مهمانان بود . او مسجد بزرگ و مدرسه‏اى در روستايمان ساخت .
3) دانشمند ستوده و مؤيد به تاييدات الهى، آقا سيد مرتضى تنكابنى; او علاوه برداشتن مرتبه والايى از علم، طبع لطيفى داشت . در مصيبتهاى اباعبدالله، ارواح العالمين له الفداء، مراثيى دارد .
4) جناب مستطاب، صاحب نجابت و بزرگى و شرف، آقا سيد صادق .
5) آقا سيدعلى; او در تمام عمرش به عبادت و دعا مشغول بود، حشرهم الله مع اجدادهم الطاهرين .
تاليفات
براى اين فقير تاليفاتى است:
1) اين كتاب ارزشمند كه ايضاح الفرائد نام دارد . (26)
2) مقتل مختصرى به عربى - فارسى .
3) رساله مختصرى در عقل; كه برگيرنده تمامى اقوال و انديشه‏ها در اين موضوع است . اين رساله عربى - فارسى است . آن را به درخواست مرحوم سلطان الحكماء نائينى (27) قدس سره نوشتم .
4) حواشى غير مدونى بر جلد اول رياض .
5) حواشى غير مدونى بر مكاسب مرحوم شيخ مرتضى انصارى .
بيستم جمادى الاولى سال 1359 ق
پى‏نوشت:
1) تنكابن نام منطقه‏اى است كه از شمال به درياى خزر، از مشرق به كلارستان و كجور، از جنوب به رشته كوههاى اصلى البرز، از مغرب به رودخانه كلاچاى محدود و شامل شهرهاى نوشهر، چالوس، لنگا، شهسوار، رامسر، . . . است (بزرگان تنكابن، ص 7).
2) سوره هود (11) : 120، ترجمه محمد مهدى فولادوند .
3) شايان ذكر است كه تيترهاى مقاله، همگى از مترجم است .
4) سادات آخوند محله، نسبشان به امام زين العابدين عليه السلام مى‏رسد .(نسب نامه چاپ شده در انتهاى ايضاح الفرائد).
5) سيدحبيب‏الله، در رامسر متولد و در اصفهان و نجف به تحصيل پرداخت و آنگاه به زادگاه خويش بازگشت و از علماى آنجا گشت و در سال 1320 ق وفات كرد (بزرگان رامسر، ص 51).
6) سيدعلى، فرزند سيد هادى است . در روز دوشنبه 6 ذى الحجة 1226 ق در رامسر متولد شد . پس از فراگيرى مقدمات و سطح به اصفهان عزيمت نمود و از محضر اساتيد بزرگى چون مرحوم ملا على نورى و كلباسى علوم عقلى و نقلى را فرا گرفت . حدود سال 1250 ق رهسپار نجف اشرف گرديد و به درس بزرگان آنجا بالاخص صاحب جواهر حاضر و به درجه اجتهاد رسيد .
وى در تهذيب نفس و مراقبت، كوشا و بالغ بر چهل سال روزه‏دار بود . كراماتى از او نقل شده است . او در سال 1267 ق به رامسر بازگشت و در سال 1300 ق به رحمت ايزدى پيوست و در قبرستان مسجد آدينه به خاك سپرده شد (بزرگان رامسر، ص 103).
7) سيداحمد، متولد رامسر است . مقدمات را نزد پدر و عمويش فرا گرفت و رهسپار اصفهان شد و به درجه اجتهاد رسيد . باز به رامسر بازگشت و از آنجا به لاهيجان مهاجرت نمود و دهم شوال 1331 ق در آنجا وفات نمود .(بزرگان رامسر، ص‏31).
8) سيدابراهيم فرزند سيد يوسف است . او از سادات حسينى آخوند محله و از فضلا و دانشمندان عصر خود بود . وفات وى پس از سال 1290 ق است .(بزرگان رامسر، ص 17).
9) زادگاه سيدهادى رامسر است . مقدمات و سطوح را نزد پدر و عمويش خواند و سپس به اصفهان رفت و به درجه اجتهاد رسيد . حدود سال 1300 ق در رامسر درگذشت .(بزرگان رامسر، ص 209).
10) سيدمرتضى فرزند سيدهادى بزرگ است . وى در شب شنبه دهم شوال 1219 ق در رامسر ديده به جهان گشود . در پنج‏سالگى، آغاز به خواندن قرآن و تعليم خط نمود . مقدمات را نزد پدر آموخت و عازم قزوين شد و بعد به اصفهان رفت و نزد ملا على نورى و حجة‏الاسلام شفتى و كلباسى، حكمت و فقه و اصول آموخت . آنگاه به نجف اشرف هجرت كرد . عمده تحصيلاتش در آنجا نزد صاحب جواهربود . پس از نيل به اجتهاد به رامسر بازگشت ولى به دعوت مردم لاهيجان، چند سالى به آنجا رفت . حدود سال 1290 ق وفات كرد .
در فلسفه به او «ملا صدرا» ى ثانى و در فقه و اصول «علم الهدى‏» ى ثانى مى‏گفتند .(بزرگان رامسر، ص 203).
11) «لات‏» در زبان گيلكى رامسرى به معناى «سنگزار» و «مصب رودخانه‏» است .
12) حاج ملا آقا خوئينى، نامش احمد و فرزند مصطفى است . در سال 1247 ق به دنيا آمد . مقدمات را در خوئين خواند و براى ادامه تحصيل به قزوين، اصفهان و عراق رفت . پس از اخذ درجه اجتهاد به قزوين بازگشت و رياست امور شرعى آن خطه را عهده‏دار گشت . بيانش نيكو و فهمش دقيق بود . وى در سال 1307 ق وفات كرد .
تاليفاتى از او به يادگار مانده كه از جمله آنهاست: ارجوزه‏اى در ديات‏حاشيه‏اى بر تفسير صافى تا آخر سوره بقره; مرآت المراد - در رجال; .(. . مكارم الآثار، ج 4 ص 1296).
13) سوره توبه (9) : 120، ترجمه محمد مهدى فولادوند .
14) ميرزا جواد جهان بخش منجم نهاوندى، در سال 1276 ق به دنيا آمد و در سال 1333 ق فوت كرد . او در جميع فنون و علوم اسلامى ماهر و در هيئت و رياضيات شهرتى داشته است . تا چندين سال استخراج تقويم مى‏نمود و با مهر: «منجم‏باشى طهران‏» چاپ مى‏كرد .(مكارم الآثار، ج 6، ص 2113).
15) حاج ميرزا حسين سبزوارى فرزند ميرزا حسن علوى، در سال 1268 ق متولد گرديد . در هفده سالگى با اجازه مرحوم حاج ملا هادى سبزوارى، رضوان الله عليه، به مجلس درس آن حكيم الهى حاضر شد . آن گاه به عتبات رفت و علوم شرعى را نزد فاضل اردكانى و ميرزاى شيرازى خواند . چند ماهى بعد از وفات مرحوم جلوه، در مدرسه سپهسالار تهران رياضى و حكمت تدريس نمود . سپس به سبزوار بازگشت و در آنجا مرجعيت و رياستى تمام به هم رسانيد . وى در 23 شوال 1252 ق وفات كرد .(مكارم الآثار، ج 6، ص 1896).
16) سوره احزاب (33: 21 ، ترجمه سيد جلال الدين مجتبوى .
17) نهج البلاغه، نامه 45، ترجمه سيد جعفر شهيدى .
18) سوره يونس (10) : 63 - 64، ترجمه محمد مهدى فولادوند .
19) اتى رسول الله، صلى الله عليه وآله، رجل من اهل البادية له حشم و جمال، فقال: يا رسول الله اخبرنى عن قول الله عزوجل: «الذين آمنوا و كانوا يتقون لهم البشرى فى الحياة الدنيا و فى الاخرة‏» فقال: اما قوله تعالى: «لهم البشرى فى الحياة الدنيا» فهى الرؤيا الحسنة يراها المؤمن، فيبشر بها في دنياه‏» الحديث (كتاب من لايحضره الفقيه; ج اول، باب غسل الميت، ح 11).
20) سيد محمدتقى فرزند سيد عبدالمطلب است . مؤلف نضرة الناظرين او را با لقب «العلامة الفهامة‏» ياد كرده است . وفاتش پس از سال 1304 ق است .(بزرگان رامسر، ص 159).
21) سيدمرتضى، زادگاهش رامسر است، مدارج عالى دروس حوزوى را در عتبات عاليات طى كرده است . وفاتش بعد از سال 1287 ق اتفاق افتاد .(بزرگان رامسر، ص 202)
22) سيدمحمدهاشم فرزند محمدحسين است . حدود سال 1205 ق در رامسر متولد گرديد . تا قسمتى از سطح را در مدارس علميه رامسر خواند و حدود سال 1225 ق به قزوين رفت . پس از مدتى راهى اصفهان گشت و حكمت را نزد ملا على نورى فرا گرفت . پس از فراگيرى علومى مانند فقه و اصول و رياضيات . . . به رامسر بازگشت . آن گاه به اتفاق پدر و برادرش (سيد محمد) به نجف اشرف مهاجرت كرد . در سال 1246 ق بر اثر شيوع وبا، به دزفول كوچيد و چون وبا برطرف شد، به آنجا بازگشت و در نزد اعلامى چون شيخ حسن كاشف الغطاء به تحصيل پرداخت . قبل از سال 1250 ق پس از نيل به درجه اجتهاد به ايران آمد و در پى درخواست‏بعض بزرگان قزوين در آن شهر ساكن شد . در سال 1262 ق وفات كرد .
او را تاليفاتى است از جمله تذكرة الانام - در اخلاق - ، فروق الكمات، الفقه الاستدلالى، .(. . بزرگان رامسر، ص 197)
23) متاسفانه، نام اين فرد در متن اصلى به صورت «ابن العلوسى‏» و «ابن الطوسى‏» آمده است . و در غلطنامه كتاب ايضاح الفرائد، هم، تصحيح نشده است .
به نظر مى‏رسد نام صحيح، همان باشد كه در متن ترجمه آورده‏ايم، زيرا از خاندان آلوسى دو نفر به «ابن‏آلوسى‏» مشهورند:
1) ابوالبركات نعمان خيرالدين; 2) عبدالحميد فرزند عبدالله صلاح الدين .
در باره عبدالحميد گفته‏اند: او در انزوا بوده و جز براى نمازجمعه و عيدين از خانه‏اش خارج نمى‏شده است . بنابراين او فرد مورد نظر نيست .
ابوالبركات نعمان خيرالدين نيز در سال 1252 ق به دنيا آمده است و رحلت مرحوم سيدمحمدهاشم در سال 1262 ق واقع شده; با ملاحظه اين دو تاريخ بسيار بعيد است كه او قبل از ده سالگى، مهتر دانشمندان اهل سنت‏بغداد، باشد .
نام «آلوسى‏» ابوالثناء سيد محمود شهاب الدين افندى است . او به سال 1217 ق متولد و در سال 1270 ق فوت كرد . وى تاليفى به نام رسالة فى الامامة ردا على الشيعة دارد .
24) سيدصدرالدين، متولد قزوين است و در همان جا مقدمات را خواند . سپس عازم نجف اشرف و در حلقه درس شيخ مرتضى انصارى حاضر گرديد . پس از رحلت ايشان به درس ميرزا حسن آشتيانى و ميرزا حسن شيرازى رفت و به درجه اجتهاد رسيد و از سامرا به نجف اشرف مراجعت كرد و به تدريس پرداخت . وى در سال 1316 ق رحلت كرد (بزرگان تنكابن، ص 75).
25) سيداسدالله حدود سال 1280 ق در نجف اشرف متولد گرديد . مقدمات را در نجف اشرف خواند . در سال 1295 ق، پدرش او را به قزوين آورد و به اقوامش سپرد . او سطح را در قزوين تمام كرد و رهسپار نجف اشرف شد و درسال 1304 ق در درس ميرزا حبيب الله رشتى حضور يافت . پس از مدتى به سامرا رفت و حدود چهار سال محضر ميرزاى بزرگ را درك كرده وبه درجه اجتهاد رسيد .
در سال 1310 ق از طرف ميرزاى بزرگ براى تبليغ به كرمانشاه، عزيمت كرد و در سال 1311 ق به تهران و پس از مدتى به قزوين رفت و تا سال 1316 ق آنجا ماند .
در حدود سال 1320 ق رهسپار مشهد شد و در آنجا ساكن گشت . نامبرده سرانجام در 1339 ق در كرمانشاه رحلت كرد .(بزرگان رامسر، ص 33).
26) چنانكه در مقدمه مقال گذشت اصل اين حسب حال در پايان جلد دوم ايضاح الفرائد چاپ شده است .
27) ابوالقاسم سلطان الحكماء نائينى فرزند ميرزا جعفر است . او در يزد تحصيل كرد و در 18 سالگى به تهران رفت . در آنجا در علم طب مهارتى به هم رسانيد و به دربار ناصرالدين شاه وارد و طبيب خاص آنجا گرديد . و لقب سلطان الحكماء يافت . وى كتابى به نام ناصر الملوك در طب تاليف كرد . نامبرده در ربيع الاخر سال 1322 ق در قريه كلاك - نيم فرسخى كرج - به وبا، وفات كرد و در امامزاده همان قريه دفن شد .