قلعه تاریخی مارکوه در رامسر


مارکوه یکی از کوه های رامسر است که از زمان های خیلی دور شاهد حوادث و ریدادهای مهمی بوده و با ارتفاعی کم در جنوب شرقی رامسر و در شرق شهر کتالم واقع است و مشرف به دریا می باشد، این کوه که بر بخشی از منطقه کتالم رامسر سایه افکنده و چندان مرتفع نیست با موقعیت خاصی ک دارد در همه ادوار تاریخ مورد توجه بوده است، چرا که در منتهی الیه شمال البرز قرار گرفته و نزدیک دریا می باشد و از سمت جنوب تا ارتفاعات گرسباسر ک فاصله زیادی از همدیگر دارند همه جا را می توان زیر نظر قرار داد. وجود قلعه مستحکم روی این کوه گویاترین دلیل اهمیت سوق الجیشی آن است.

چرا مارکوه نامیده شد؟

درباره وجه تسمیه این کوه نظرات متفاوت است، جمعی بر این عقیده اند که وجود مارهای زیاد سبب گردید آن جا را مارکوه بنامند. مشاهدات یکی از دوستان مبنی بر وجود مار عظیم الجثه ای که خود آن را از نزدیک دیده موید این مدعا است. کسان دیگری هم اظهارات مشابهی داشتند. بعضی بر این باورند که در زمان های بسیار قدیم اموال زیادی برای ایمنی از دستبرد دزدان و غارتگران در گوشه و کنار قلعه در دل خاک به ودیعت نهاده شد و بعدها به مل کوه مشهور شد و بر آثر مرور زمان به تدریج مبدل به مارکوه گردید. به نظر نگارنده نظرات یاد شده احتمالاتی ضعیف می باشد و آن چه به حقیقت نزدیک تر می باشد این است که مارکوه منسوب به مار و مار مترادف با مارد، آمارد و مرد به فتح میم است(تارخ ایران باستان،ج1، ص733؛ ج2، ص1474). ماردها به مردمی می گفتند که پیش از ورود آریان ها میان کادوسی ها و تپورها در تنکابن امروزی و حوالی آن سکونت داشتند(تاریخ ایران باستان، ج3، ص2216 و 2640)، از طرفی هم بنا به نوشته حدود العالم «مرد» نام یکی از نواحی دهگانه جلگه ای ساحلی دیلم بوده است(حدود العالم، ص147) که ظاهرا در حوالی همین مارکوه قرار داشت چه بر اساس تقسیماتی که همین نویسنده به عمل آورده است از چالکرود، لترا، مرد وجود اهنجان(همان منبع)(=جورده آهنجان که منطبق با منطقه ییلاقی جواهرده است) نام می برد و نواحی یاد شده در محدوده شهرستان رامسر واقع اند، ظاهرا چنین به نشر می رسد که: مارکوه یعنی کوهی است که متعلق به مارها( آمردها، ماردها و مردها)می باشد.چیزی که هست در تلفظ عامیانه مارکوه بدون «ها» به کار می رود.

مارکوه را به نام های دیگری نیز نامیده اند که از آن جمله: مبارک کوه(جامع التواریخ، ص147)، بارکوه(همان منبع، پاورقی ص147) و به لحاظ قلعه ای که در آن بنا نهاده شد قلعه کوه نیز نام داده اند(سفرنامه ملگونف،ص143).

در تاریخ طبرستان از قلعه ای به نام اُزبلو نام برده سده(تاریخ طبرستان، قسم دوم، ص144) و چنین به نظر می رسد که مقصود از آن همین قلعه مارکوه باشد.

سنگ های مارکوه آهکی بوده و قابلیت تبدیل آن به آهک زیاد می باشد و به همین لحاظ حدودا نیم قرن قبل مبادرت به تاسیس کوره آهک پزی در دامنه شمالی این کوه در مجاورت جاده اتومبیل رو گردید و با استخراج بی رویه سنگ آهک از جداره شمالی کوه، از زیبایی خاص و دل انگیزی که دارد به میزان قابل ملاحظه ای کاسته شده است. خوشبختانه در چند ساله اخیر از ادامه فعالیت کوره آهک پزی جلوگیری به عمل آمده است.

مارکوه علاوه بر این که نام این کوه است نام روستایی نیز می باشد که در دامنه شمالی آن قرار دارد و در حال حاضر داخل محدوده شهر کتالم است و آن را مارکوبن می نامند و جاده آسفالته کتالم به تالار سر از کنار آن می گذرد. حدودا بیست سال قبل تاسیسات تقویت کننده رادیو و تلوزیون روی این کوه به وجود آمده است.

قلعه مارکوه

این قلعه روی مارکوه قرار دارد و با گذشت چندین قرن هنوز آثاری از آن بر جای مانده است. تاریخ بنای این قلعه بر ما معلوم نیست اما وقایعی که در نیمه اول قرن ششم هجری قمری در آن جا رخ داد حکایتاز قدمت تاریخی قلعه دارد و بیانگر آن است که این قلعه پیشاز آن تاریخ نیز معمور بوده و مورد استفاده قرار می گرفت، احتمالا تاریخ بنای آن به پیش از اسلام می رسد.

از این قلعه برای نخستین بار در کتاب جامع التواریخ خواجه رشید الدین فضل الله همدانی که در اوایل سده هشتم هجری قمری تالیف یافت سخن به میان آمده و در وقایعی که در سال 536 هجری قمری در این قلعه اتفاق افتاد و به تسخیر اسماعیلیان در آمد، آنان برای آن حاکم معین نمودند(جامع التواریخ، ص148) که در ادامه اشاره خواهد شد.

میان این قلعه و قلعه شاه نشین یا قلعه بند که در پشت هتل بزرگ رامسر روی کوه بلند پوشیده از درختان سر سبز جنگلی قرار گرفته است، ارتباطی تنگاتنگ وجود دارد. این قلعه در قرن ششم هجری قمری همانند قلعه مارکوه به تسخیر اسماعیلیان در آمد و اسماعیلیان قبل از آن که قلعه مارکوه را متصرف شوند به تسخیر قلعه به صورت مبسوط متعاقبا مورد بحث قرار خواهد گرفت.

وضع داخلی قلعه مارکوه از لحاظ وسعت به نحوی است که گنجایش صد سرباز را دارد و همگی به راحتی می توانند در آن سکنی گزینند.

در وسط قلعه چاهی است که بر اساس روایات محلی، روزگاری میان آن و قلعه ای به نام قلعه باغ که در نیاسته رامسر واقع است و فاصله بالنسبه زیادی با مارکوه دارد راه ارتباطی وجود داشت.

وجود قطعات سفالین تنبوشه های شکسته در داخل قلعه مارکوه حاکی از آن است که آب آشامیدنی قلعه از چشمه های دورد دست تامین می گردید.

برج و باروی این قلعه با گذشت قرون متمادی هنوز برقرار است و تندی باد حوادث نتوانست آن را محو و نابود سازد و استحکام آن بیشتر بدان لحاظ می باشد که از سنج و گچ غربالی ساخته شده است.

طول ضلع شرقی آن70/17 متر و قعر آن 30/2 متر و ارتفاعش 30/6 متر و طول ضلع غربی آن 9 متر تمام است. ضلع شمالی با سنگی که در امتداد آن قرار دارد به دو قسمت تقسیم می شود: قسمت غربی آن 80/14 متر و قسمت شرقی آن که از سر سنگ جدا می گردد 15 متر است(از آستارا تا استارآباد،ج3،ص37).

نقاره خانه قلعه مارکوه

میزرا حسن خان اعنماد السلطنه که این قلعه را از نزدیک دیده است می نویسد: « در تنکابن کوهی است موسوم به مارکوه و دخمه های متعدد و شب پره های زیادی در این دخمه ها هست که خود را به آدم و چراغ می زنند و مانع از دخول به دخمه ها می باشند. بالای آن کوه، جایی است مشهور به نقاره خانه، هرگاه سنگی بر آن موضع بزنند صدایی مثل طبل حادث می شود و تا نیم فرسخ آن صدا می رود» ( مرآه البلدان، ج1، ص812).

اسماعیلیان در قلعه مارکوه

قلعه مارکوه در نیمه اول قرن ششم هجری بر اثر یورش های مکرر اسماعیلیان به تسخیر آنان در آمد و چندی بعد یعنی در اواخر همین قرن بر دامنه فتوحاتشان افزوده گشت و از ملاط تا سخت سر به چنگ ایشان افتاد و چون این فرقه بیش از نیم قرن این منطقه را زیر سلطه خود داشتند جای آن دارد به اختصار سخنی از این گروه به میان آید تا خواننگان عزیز با شکل گیری، عقاید و چگونگی فعالیت آنان آشنا گردند.

فرقه اسماعیلیه

اسماعیلیه فرقه ای را گویند که به امامت اسماعیل بن جعفر الصادق(ع) قایلند و معتقدند که: اسماعیل بعد ازم امام جعفر الصادق(ع) هفتمین امام بوده و از انظار پنهان می باشد و ائمه بعد از او همه پنهانند و موقعی که مصلحت باشد ظاهر خواهند شد و به همین علت است که ایشان را اسماعیلی خوانند و از آن جهت که قائل به هفت امامند سبعیه می نامند(تاریخ مفصل ایران،ص332).

طراح و بنیان گذار این فرقه عبدالله بن قداح است. وی در قرن دوم هجری قمری می زیست. این گروه را تعلیمیه نیز می نامند، چه بر اساس اعتقادشان عقل بشر برای معرفت خداوند کافی نیست و لازم است شخصی به عنوان امام، مردم را از راه تعلیم به این معرفت آگاه کند. آنان همچنین معتقدند که اسلام دارای ظاهر و باطن است و اگر کسی بر باطن شریعت پی ببرد و ظواهر را مهمل گذارد ایرادی بر وی نیست و به عمین علت به باطنیه شهرت یافتند. بر پایه این عقیده غالب احکام شریعت را به وجهی تاویل می کنند و برای هر یک از عبادات و غیر عبادات، باطنی می سازند.

پیروان فرقه اسماعیلیه در غرب آفریقا به پیشرفت بزرگی نایل آمده و در سال 296 هجری قمریتوانستند در تونس دولتی تشکیل دهند و برای آنکه ائمه شان با علویان ایران مشتبه نشوند خود را منتسب به حضرت فاطمه(س) دخت حضرت رسول اکرم(ص) ساختند و بر خود نام خلفای فاطمی نهادند. اینان به تدریج بر مصر و بخش اعظم شام و عربستان تسلط یافتند و در عهد ارسلان بساسیری، یک سال هم در بغداد به نام خود خطبه خواندند. مهم ترین عامل پیشرفت کار ایشان قبل از اینکه سلسله فاطمیان در آفریقا اهمیت پیدا کنند قیام قرامطه است که در سال 278 هجری قمری ظهور کردند و بر بسیاری از شهرهای عراق، شام، عمان و بحرین استیلا یافتند و مکه را تسخیر کردند و مدت ها باعث آزار و کشتار مسلمین در این نواحی بودند.(همان منبع).

قرامطه شاخه ای از فرقه اسماعیلیه بوده و منتسب به حمدان بن اشعث معروف به قرامط ( قرامط کسی را گویند که دست و پایش کوتاه باشد ( تاریخ تمدن اسلام، پاورقی صص682-683) هستند که با خلفای عباسی جنگیدند و قریب دویست هزار زن و مرد مسلمان را کشتند. و در هنگام یورش به مکه بیش از ده هزار زایر را که سرگرم انججام مناسک حج بودند سر بریدند و حجر السود را از دیوار کعبه معظمه کندند و با خود به عراق بردند، اما پس از گذشت 23سال آن را برگرداندند( تاریخ تمدن اسلام، پاورقی صص682-683).

به دنبال مرگ المستنصر بالله خلیفه فاطمی مصر میان دو پسرش « المصطفی لدین الله نزار» «مستعلی» بر سل مساله خلافت نزاع در گرفت. المستنصر بالله در عهد خلافت خود ابتدا نزار را به جانشینی خود برگزید اما بعدا از عمل خود نادم شده و ولیعهدی را به پسر دیگرش مستعلی سپرد. اختلاف و نزاع دو برادر که هر یک هوادارانی داشتند سبب گردید تا فرقه اسماعیلیه به دو گروه نزاریه و مستعلویه منشعب گردند، چیزی که هست نزار هیچ گاه به خلافت دست نیافت و مغلوب و اسیر براد شد و همچنان در اسارت بماند تا آن که در گذشت، اما پیروان و هوادارانش در اطراف و اکناف پراکندند و مردم را به سوی خود دعوت کردند. نزاریه این دعوت را دعوت جدید می نامند.

اسماعیلیان ایران که از این تاریخ به بعد به دعوت مردم پرداختند جملگی از نزاریه اند و مدعی آنند که نسب شان به یکی از پسران نزار می رسد(تاریخ مفصل،ص133).

حسن صباح

در عهد خلافت المستنصر بالله، یکی از کسانی که به فرقه اسماعیلیه گرایید شخصی بود به نام حسن صباح از مردم قم که اصل و نسب وی نامعلوم است ( تاریخ مفصل ایران، ص133) مولف جامع التواریخ زادگاهش را قم دانسته و می نویسد: « نسبش به قبیله«حِمیَر» در یمن می رسد. پدرش علی بن محمد که در کوفه می زیست به قم آمد و در آنجا رحل اقامت افکند و حسن در همین شهر به دنیا آمد ( جامع التواریخ، ص97). عطا ملک جوینی را عقدتی دیگر است، وی در این باره می نویسد: « او به قبیله حمیر منسوب است پدرش از یمن به کوفه و سپس به قم آمد و از آن جا به ری کوچ کرد و در این شهر مقیم گشت و حسن صباح در آن جا به دنیا آمد(تاریخ جهانگشا،ج3 ص187).

حسن صباح تا سن هفده سالگی پیرو مذهب شیعه اثنا عشریه بود اما به دنبال ملاقات با شخصی به نام امیره ضراب که از معتقدان مذهب اسماعیلیه بود با این مذهب آشنا شد و بر اث مداومت در هم نشینی با او، تحت تاثیر سخنان وی قرار گرفته و متمایل به این مذهب شد و پس از تماس های مداوم با بعضی از دعاه این فرقه نظیر ابونجم سراج و عبد الملک عطاش در سلک پیروان نزاریه در آمد و از جانب عطاش که داعی عراق بود به نیابت برگزیده شد و به توصیه اش سفری به مصر کرد. این سفر به سال471 هجری قمری انجام گرفت و حسن یک سال و نیم در آنجا ماند( تاریخ مفصل ایران،ص132). و سپس عازم اسکندریه شد و هفده ماه در آن جا ماندگار گشت آن گاه از طریق بغداد، خوزستان، یزد و کرمان به اصفهان آمد و از آن جا روانه فریم و شهریار کوه گردید و پس از چهار ماه اقامت دوباره به خوزستان رفت و سه ماه بعد آهنگ مراجعت کرد و به دامغان آمد و به مدت سه سال در دامغان، گرگان و چناشک بماند( جامع التواریخ، ص97) و سپس به شهریار کوه رفت و جمعی از داعیان را به اندج رود و ولایات دیگر الموت فرستاد تا مردم را به سوی او دعوت نمایند.

حسن مصمم شد به دیلمان برود اما نه از راه ری، چه از آن بیم داشت که مبادا به دست ابومسلم رازی بیفتد، زیرا خواجه نظام الملک، ابومسلم رازی را مامور دستگیری او نموده بود و ابومسلم پیوسته او را دنبال می کرد.

حسن صباح به ساری آمد و از آن جا عازم دماوند شد و از راه خوار ری وارد قزوین گردید و چند روزی در آن جا ماندگار گشت و گروهی از یاران را که همراهش بودند به طوری پراکنده و متفرق به الموت فرستاد(همان منبع، صص103-104). در آن ایام که مهدی علوی از سوی سلطان ملکشاه حاکم الموت بود، حسن قائینی او را به مذهب اسماعیلیه دعوت کرد، مهدی علوی به ظاهر دعوتش را قبول کرد. گروهی از الموتیان نیز دعوتش را پذیرفتند.

مهدی علوی از آن جهت تظاهر به قبول این مذهب کرد تا آن بو کیشان را بشناسد و از قلعه بیرون براند. وی بااین حیله نگهبانانی را که دعوت حسن قائنی را پذیرفته و به کیش تازه در آمده بودند شناخت و ایشان را به بهانه های گوناگون از قلعه بیرون کرد و آن گاه دروازه را بست و گفت: « دژ از آن سلطان است و بیگانه را به درون آن راه نیست». اما حسن قائنی وساطت کرد و راندگان دوباره به قلعه ببازگشتند ولی دیگر فرمان مهدی علوی را نمی بدند.(همان منبع، ص104).

حسن صباح از قزوین وارد دیلمان شد و از سلسکویه اشکور به اندج رود که درهمسایگان الموت قرار گرفته است آمد و یک چندی در آن جا مقیم شد و مردم را به کیش خود دعوت می کرد، تا آ« که در شب چهارشنبه ششم رجب سال 483 هجری قمری گروهی از یارانش مخفیانه او را وارد قلعه الموت کردند و با نام عاریتی دهخدا در آ« جا جای دادند.

الموتیان را قدیم الایام اله موت به معنای آشیانه عقاب می گفتند و عجیب آن که حروف اله موت به حساب جمل ( ابجد) منطبق با سال ورود حسن صباح بدانجا است( جامع التواریخ، ص104؛ تاریخ جهانگشاها، ج3، ص194).

مهدی علوی زمانی متوجه ورود حسن صباح شد که دیگر دیر شده بود لذا ناگزیر شد به او اجازه اقامت بدهد. آن گاه مهدی علوی تحت فشار شدید قلعه الموت را به بهای سه هزار دینار زر به حسن صباح فروخت و حسن صباح پیش از آن که او را از قلعه بیرون براند براتی به عهده رییس مظفر حاکم گردکوه و دامغان که در خفا دعوت او را پذیرفته و به کیش اسماعیلیه در آمده بود نوشت تا سه هزار دینار زر به او بپردازد ( تاریخ حبیب السیر، ج2، جزء چهارم، صص365-366). متن برات چنین است: « رئیس م-ظ حفظه الله مبلغ سه هزار دینار بهای دژ الموت به مهدی علوی رساند. علی النبی و آله السلام و حسبنا الله و نعم الوکیل».(تاریخ جهانگشا، ج3، ص195).

روایتی مشهور درباره فریبکاری حسن صباح است که این مرد بعد از ورود به قلعه الموت با تظاهر و ریاکاری که در انجام تکالیف شرعی داشت و اصولا بنیان کارش بر پایه حیله و نیرنگ بود از مهدی علوی خواست که زمینی به قدر پوست گاو به او بفروشد و مهدی علوی با این درخواست موافقت کرد و بفروخت، حسن صباح پوست گاو را به صورت رشته های دراز برید و به دور قلعه کشید و با این حیله توانست قلعه الموت را به چنگ آمورد و مهدر علوی را از دژ بیرون راند.( تاریخ حبیب السیر، ج2، جزء چهارم،صص365- 366).

مدتی بعد مهدی علوی به دامغان وارد شد و به علت فقر و احتیاج، برات را نزد رییس مظفر برد و او برات را بوسید و بی درنگ سه هزار دینار زر سرخ تحویلش داد ( تارخ جهانگشا، ج3، ص195).

کار حسن صباح بالا گرفت و 35 سال با قدرتی فوق العاده فرمانروایی کرد. حکومتی را که او به دست خویش بنا نهاده بود171 سال دوام یافت و جانشینانش که هفت تن بود راه او را ادامه دادند (تاریخ حبیب السیر، ج2، جزء چهارم، صص365-366) و در طول این مدت 35 قلعه در الموت و حوالی آن و 70 قلعه در قومس و دامغان را تسخیر کردند ( قلاع اسماعیلیه، صص 1-2) و این تعداد غیر از قلاعی است که در مناطق کوهستانی و ارتفاعاتی که در مجاورت دریا و یا کمی دور تر از آن بنا نهاده یا تسخیر کرده بودند.

حسن صباح رهبری گروهی را که فداییان نامیده می شدند بر عهده داشت و در واقع این گروه تروریست هایی بودند که تبعیت از رهبرشان را لازم الاتباع دانسته و از او دستور می گرفتند. فدائیان در طول حکومت 35 سلاه اش48 تن را کشتند (جامع التواریخ، ص134).

حسن صباح که شیخ الجبل شهرت داشت، توانست مذهب اسماعیلیه را اشاعه دهد و روسای کیش زردشتی را وادار به پذیرش این مذهب نماید.

خوچکو (شودزکو (تاریخ گیلان، رابینو، ص634)) محقق روسی که در آغاز قرن نوزدهم میلادی از طرف حکومت روسیه سمتی رسمی در رشت داشت در این باره می نویسد: « در ایام سلطنت سلجوقیان آیین اهورا مزدا هنوز چندین معبد در گیلان به یادگار داشت لکن وقتی شیخ الجبل ( حسن صباح) در الموت ظهور کرد روسای مذهبی گبر به زور اخراج ویا مجبور به قبول مذهب اسماعیلی شدند» ( جامع التواریخ، ص148).

حسن صباح ظاهر الصلاح بود و مبالغه او در ترویج مذهب به مرتبه ای رسید که شخصی را در الموت به خاطر آن که نی می نواخت از قلعه بیرون کرد، مردم هر چه التماس کردند که او را به قلعه بازگرداند نپذیرفت. وی طی اقامت خود در قلعه الموت فقط در دو نوبت روی بام خانه ای که در آن اقامت داشت رفت و هرگز از حصار قلعه بیرون نیامد و سرنجام در ریع الآخر سال518 هجری قمری درگذشت( تارخ حبیب السیر، ج2، جزء چهارم، ص366).

حمله به گیلان

پس از درگذشت حسن صباح، کیا بزرگ امد که در اصل از مردم ولایت رودبار بود به امارت رسید و مانند سلف خود به تحکیم مبنای مذهب اسماعیلیه اهتمام ورزیده و طی چهارده سال و دو ماه و بیست روز حکومت خویش با سلاطین سلجوقی جنگید. وی در سنه 526 هجری قمری سپاهی از الموتیان را روانه گیلان کرد تا با ابوهاشم زید علوی که دعوی زعامت داشت به مقابله بپردازد( تاریخ حبیب السیر، ج2 جزء چهارم، ص469).

کیا بزرگ نخست نامه ای به ابوهاشم نوشت و او را دعوت به پذیرش مذهب اسماعیلیه و اطاعت از خویشتن کرد. ابوهاشم به کسی که نامه کیا بزرگ را بدو رسانده بود گفت: « گفتار شما همه کفر و الحاد و زندقه است، اگر حاضر شوید مناظره کنیم، کافری شما ظاهر گردد». بنا به قولی ابوهاشم گفت که:« مسلک اسماعیلیه غیر از طریقه اثنا عشریه است و من زیر بار این مسلک نخواهم رفت» (سادات متقدمه گیلان، ص124). سخنان ابوهاشم اثری نبخشید و الموتیان به ستیز با او برخاستند، سید که سخت وحشت زده شده بود به تجهیز قوا پرداخت و جنگ میان طرفین آغاز شد و به شکست و فرار ابوهاشم انجامید. مهاجمان به تعقیبش پرداخته او را دستگیر نمودند و کشتند و پیکرش را سوزاندند ( جامع التواریخ، ص141؛ تارخ حبیب السیر، ج2، جزء چهارم، ص470).

یورش به گرجیان و تسخیر قلعه مارکوه

اسماعیلیان هر کجا که قدم می نهادند اگر قلعه ای را می یافتند بلا فاصله آن را تسخیر می کردند. قلعه مارکوه ب لحاظ اهمیت سوق الجیشی مورد توجه آنان قرار گرفت و در بعضی مواقع ولایت گرجیان را به طمع تسخیر قلعه یاد شده مورد هجوم قرار می دادند. در سنه 532 هجری قمری به گرجیان حمله کردند و چندین آبادی و قریه را ویران ساختند ( جامع التواریخ، ص144). این نخستین حمله جدی اسماعیلیان بعد از حمله به گیلان بود. دومین حمله یک سال بعد از درگذشت کیا بزرگ امد و روی کار آمدن پسرش محمد روی داد ( تاریخ حبیب السیر، ج2، جزء چهارم، ص469) در ماه رجب سنه 533 هجری قمری ( به روایتی 536 هجری قمری) سپاهیان الموت حمله را آغاز کردند و به عزم تسخیر سیحان بدانجا لشکر کشیدند و سراسر آن منطقه را به آتش کشاندند و دژ را تعمیر کردند و ذخایر خود را به دانجا منتقل نمودند و گاه گاه نیز گرجیان را سخت رد محاصره خویش قرار می دادند و چنان عرصه را بر آنان تنگ می کردند که کوه نشینان گرجیان و همسایگان تنهجی یارای کمک رسانی به محاصره شدگان را نداشتند و حتا گرشاسب، امیر گرجیان ناگزیر به ترگک مملکت خود شد.

مولف کتاب جامع التواریخ می نویسد: امیر طراسف بن ملک شاه گرجی از برادرش گرشاسف برگشت و پیش رفیقان آمد و کار گرشاسف به جایی رسیده بود که یک دم ایمن نبود. پس نزد داعی، پادشاه دیلمان کس فرستاد و نیز به اصفهبد علی بن شهریار پادشاه طبرستان پیغام داد که: « این جا نمی توانم بودن که می خواهم بیایم و با ایشان مواضعه کرد. امیر لشکر گیر پسر عم گرشاسف، با اصحاب خود به جانب طبرستان شد...» ( زبده التواریخ،صص184-185؛ جامع التواریخ، صص148-147).

قلعه مارکوه سرانجام به دست اسماعیلیان افتاد و آنان به بازسازی آن جا پرداختند و نامش را مبارک کوه نهاده و کیا محمد بن علی خسرو فیروزی را حاکم آن جا قرار دادند و چون کار گرجیان بساختند به الموت بازگشتند ( جامع التواریخ، ص148). گرجیان قبلا نیز دوبار به دست اسماعیلیان افتاده بود، بار اول در سال 498 هجری قمری بعد از مرگ سلطان محمد بن ملکشاه سلجوقی اتفاق افتاد و گیلان و مازندران و رستمدار و تنهجان و گرجیان به تسخیر آنان درآمد (زبده التواریخ، ص155) و برای دومین بار در سال 510 هجری قمری ولایات یاد شده را اسماعیلیان تصرف کردند( همان منبع، ص167).

چهل شهید

در مشرق مارکوه در آن سوی رودخانه نسارود، گورستانی است که بقعه ای کوچک در ضلع شمال غربی آن قرار دارد و به چهل شهید معروف است. گویند در یک روز چهل تن در آن جا به شهادت رسیدند. ظاهرا شهادت این چهل تن با حمله اسماعیلیان به گرجیان و تسخیر قلعه مارکوه بی ارتباط نیست و مورخان به غیر از این یورش اسماعیلیان تهاجم دیگری را ثبت نکردند. از این رو می توان گفت که: این شهیدان به دست ایشان جان خود را از دست دادند.

به نقل از تاریخ و جغرافیای تاریخی رامسر نوشته سید محمد تقی سجادی

بقعه سید خرم کیا

بقعه سید خرم کیا

سید خرم کیا، ظاهرا از سادات کیایی ملاطی هوسمی لنگرودی از پادشاهان کیایی خطه گیلان است که خاندان ایشان از زمان مرعشیان مازنداران بر گیلان از لاهیجان حکومت می کردند. به نظر می رسد که وی در سده های هفتم تا هشتم می زیسته است. سادات کیایی بر مذهب زیدی بوده اند و شاه اسماعیل صفوی در کنف حمایت ایشان رشد کرد و به یاری ایشان به حکومت آذربایجان دست یافت.

با توجه به قبر وی که به شیوه زیدیان دفن شده است می نماید که وی بر مذهب زیدی بوده است. بر خلاف سنت شیعی همانند محتضر پاها به سوی کعبه و مکه مکرمه قرار گرفته است. نشانه های تاریخی این مطلب را تایید می کند؛ زیرا تا پیش از حکومت شاه طهماسب صفوی آخوندمحله را کیا محله و بخشی از گیلان می دانسته اند ولی پس از اشغال رویان و مازندران تنکابن و از جمله کیا محله که درغربی ترین مناطق تنکابن قرار داشت به عنوان آخوند محله تغییر نام داد. از این رو حکومت کیایی ها در رامسر سر آمد و سامان رود چابکسر به عنوان مرز دولت صفوی و کیایی قرار گرفت. دولت صفوی شیخ شل شریف از شاگردان مجلسی را برای شیخ الاسلامی و تغییر مذهب مردمان منطقه به تنکابن گسیل و روانه داشت. وی در غربی ترین منطقه ساکن و کیا محله را به عنوان مرکز تبلیغ دینی بر گزید. در آن مدارس علمیه چندی بر پا داشت و نام کیا محله را به عنوان آخوند محله که بیانگر گرایش شیعی دوازده امامی در برابر شیعیان زیدی بود برگزید.

در همین دوران شهسوار و تنکابن به عنوان مرکز نظامی صفویان از ارزش و اعتبار بسیاری برخوردار شد که زمینه اشغال فرهنگی و نظامی گیلان و از میان برداشتن دولت کیایی فراهم آمد.

شیخ شریف که خود از مردمان منطقه و دارای املاک زیاد در جواهرده و سماموس و زلان دشت و جور کوه و جیر کوه بود همانی است که مذهب تشیع را در منطقه تا گیلان گسترش داد و مسجد آدینه را باز سازی کرد.

به هر حال سید خرم کیا مردی از تبار زیدیان بود و پیش از ورود صفویان به منطقه از جایگاه و مقام و منزلت والا برخوردار بوده و برای او یاران با وفایش مقبره ای ساخته اند. بنابراین بعید است که در دوره صفویه این بنا بنیاد گذاری شده باشد؛ زیرا صفویان و به ویژه آخوندهای ایشان را دولت کیایی و مذهب ایشان انس و الفتی نبوده است تا برای بزرگان و شهیدان ایشان بقعه و بارگاه سازند. از این رو می توان به یقین گفت که وی پیش از سده نهم یعنی در سده هشتم و یا هفتم می زیسته است. آن چه از بزرگان و پیران نقل شده است آن که قبر و بارگاه وی پیش از بقعه آقاجان قولویه تنگدره است.

بقعه سید خرم کیای زیدی مذهب در تنگدره قرار گرفته و پیش از تعمیرات و بازسازی های اخیر زگالی با شیروانی حلبی بود. ایوانی به عرض یک متر داشت و در ورودی آن به سمت مشرق گشوده می شد، به استثنای طرف مغرب، در سه طرف آن ایوانی به عرض یک متر بوده است که با نرده های چوبی به شکل بدیع و زیبایی آراسته شده بود. در بازسازی افزون بر نابود کردن بقعه زگالی تغییرات نادرستی در سنگ قبر و جهت قبر داده شده است که تاریخ را به هم می زند. برخی از ناآگاهان با این تصرف خود سرانه تاریخ زیدی منطقه را محو و آثار آن را از میان برده و قبر را به شکل و شیوه مقبره های شیعی دگرگونه ساخته اند. به نظر می رسد که این گونه تصرفات در مقبره ها می تواند ریشه و آثار تاریخی را با فقدان اسناد تاریخی متقن رو به رو سازد. در حال حاضر قبور امامزادگان شیعی بسیاری در همین منطقه آخوند محله قدیمی موجود است که می بایست با همان شکل و شمایل با مصالح ساختمانی جدید بازسازی شود.

در کنار این مقبره مسجد کوچک و نیز مدرسه علمیه وجود داشته است که بعدها به مکتب خانه و سپس به مدرسه تغییر ماهیت داد و بنای آن بالکل از میان رفت و مدرسه جدیدی در آن جا بنا نهاده شده است.

مقبره سید خرم کیا دارای املاک وقفی بسیار و محوطه بزرگ بود که قبرستان با درختان میوه از جمله آن بوده است. به این معنا که اطراف بقعه به ویژه سمت مشرق آن قبرستانی بزرگ بود اما خیابان تنگدره آن را به دو نیم قسمت کرد که بخش اعظم آن مبدل به فضای آموزشی شد و مدرسه ی ابتدایی در آن بنا گردید و اثری از مکتب خانه و حوزه علمیه آن به جا نمانده است. در حال حاضر صدوقی چوبی به جا مانده از ساختمان زگالی روی قبر قرار داده شده که به نظر می رسد ارزش تاریخی ندارد.

منابع:

1.تاریخ و جغرافیای تاریخی رامسر، سید محمد تقی سجادی

2. بزرگان رامسر، سمامی حایری

3. از آستارا تا استار آباد، دکتر منوچهر ستوده

4. تاریخ شفاهی به نقل از حاج رضا پورمنصوری

خلیل منصوری

فصل دوستی در کتاب الهی

به مناسب 29 بهمن سپندار مزگان و روز دوستي در فرهنگ ايراني بي گمان براي كتاب تكوين و تدوين الهي فصول مهمي و اساسي است كه يكي از مهم ترين آن فصل دوستي و مهرورزي است. اصولا بنياد دين و آموزه هاي وحياني بر مهر و محبت است ؛ از اين رو امام صادق (ع) مي مي فرمايد : هل الدين الا الحب و هل الايمان الا الحب ؛ مگر دين و ايمان جز دوستي و مهرورزي است؟ از اين روست كه آيات تكوين الهي سرشار از عشق و محبت است و اساس روابط ميان امور و اشياي جهان بر مهر و محبت به يك ديگر نهاده شده است. تداوم نسل و بقاي اجتماع و بنياد خانه و خانواده بر مهر و محبت است. مادر به عشق و مهر و محبت است كه فرزند را به شيره جان مي پروراند و همسر به مهر و محبت است كه سختي هاي بسيار را به جان مي خرد و دوستان به عشق و صفاي محبت است كه دستگير يك ديگرند و حتي در جان فشاني براي رهايي و نجات دوست هم دريغ نمي ورزندhttp://samamos.com/index.php?option=com_content&task=view&id=213&Itemid=1ادامه مطلب.

زنان در بهشت در آموزه های قرآنی

زنان در بهشت در آموزه های قرآنی
یکی از پرسش هایی که همواره از سوی بسیاری از مردان و زنان مطرح می شود مساله حضور، جایگاه و مقام زنان در بهشت است. قرآن به این مساله به صورتی که درباره مردان پرداخته است توجه نداده است. به نظر می رسد که زنان مومنان در بهشت می بایست در کنار شوهران مومن خویش باشند. آن چه تصور عمومی از وضعیت زنان و مقام ایشان در اذهان مردم وجود دارد برگرفته از مجموعه ای روایات معتبر و غیر معتبر و اسلامی و اسرائیلی است.
زن در قرآن موجودی است که از نفسی و روانی آفریده شده است که ما آن را به نام آدم می شناسیم. در گزارش قرآن از آفرینش انسان نخستین که آدم نام دارد پس از مساله تعلیم اسما و خلافت الهی آدم بر موجودات و استنکار و استکبار ابلیس از بهشتی سخن به میان می آید که آدم (ع) در آن قرار گرفته است. در این جاست که در گزارش قرآن سخن از همسر و جفت آدم به میان می آید ولی قرآن توضیح نمی دهد که این همسر و جفت چگونه آفریده شده است و تزویج و ازدواج ایشان چگونه و به چه شکلی اتفاق افتاده است.( بقره آیه 30 تا 35)
اما در آغاز سوره نساء یعنی آیه نخست آن گزارشی از چگونگی آفرینش این جفت که ما آن را حوا می شناسیم و قرآن هرگز به نام او اشاره نمی کند ، به دست می دهد. در این گزارش آمده است که جفت آدم و زوج وی ، از نفس آدم آفریده شده است و در حقیقت جفت آدم بخشی از وجود اوست. بنابراین جفت آدم به عنوان بخشی از وی بوده از او جدا شده است. آن گاه از این جفت همه انسان خلق شده اند.
بنابراین زن به معنای جفت و همسر و زوج در گزارش قرآنی مطرح می شود و از استقلالی خاص برخوردار نمی باشد. در حقیقت حوا بخشی از وجود و نفس آدم است که از وی جدا شده است و در کنار وی قرار گرفته است.
پس از هبوط آدم و حوا به زمین و تولید نسل از راه نطفه است که نسل بشر افزایش می یابد و مساله انتخاب همسر و جفت از میان دختران و پسران مطرح می شود.
در آیات قرآنی جن و انس به عنوان تنها مکلفان و دارندگان اختیار و انتخاب مطرح می شوند که خود می توانند راه خویش را برگزیند و به هدایت و یا ضلالت گرایش یابند. جن و انس شامل مردان و زنان از هر دو نوع را شامل می شود. بنابراین زنان و مردان همانند هم مکلف هستند.
از آن جایی که مساله زوجیت در دنیا امری عمومی است و همه موجودات در دنیا دارای زوج می باشند این مساله اختصاص به انسان ها و یا جنیان نداشته و ندارد و تنها تفاوت ایشان با دیگران مساله تکلیف و اختیار و انتخاب و به تبع آن پاداش و کیفر است.
زنان در دنیا به جهت ویژگی ها دنیا نوعی وابستگی و تبعیت به مردان دارند که قرآن از آن به قوامیت یاد می کند. زنان به مردان برای قوامیت نیاز دارند و مردان به زنان برای آرامش خویش نیازمند هستند.
هر مرد و زنی در رستاخیز پاداش کار خویش را خواهد گرفت و گناه و بار سنگین آن را دیگری بر دوش نخواهد گرفت. از این روست که قرآن به صراحت و شفافیت سخن از این می گوید که مردان پاداش عمل خویش را خواهند گرفت و زنان نیز دستاورد خویش را خواهند یافت.
اما در بهشت وضعیت زنان چگونه خواهد بود؟ به نظر می رسد که زنان مومن با شوهران مومن خود خواهند بود؛ ولی این معنا به چند جهت نادرست است. در قرآن همواره از حوریان و زنان بهشتی خاصی سخن می گوید که برای مردان آفریده می شوند که پیش از این از سوی جن و انسی تصرف نشده اند. این زنان بهشتی هستند که برای مردان آفریده می شوند و دارای اشکال و تنوع بسیاری هستند. اما هر گز از همسران زنان سخنی به میان نیامده است. به نظر می رسد که برای زنان آفریده های دیگری است که ما از آنان به غلمان و یا پسران چهارده ساله برنا و زیبا یاد می کنیم. اما چرا قرآن به صراحت و روشنی به این مساله نپرداخته است؟
به نظر می رسد که علت آن را در دو چیز می بایست جست: نخست آن که حیا و عفت را در این حوزه همانند مسایل زناشویی رعایت کرده است و دیگر آن که خواسته است تا غیرت مردان را بر نیانگیزد.
دلیل و شاهدی که بر وجود پسرانی برای زنان بهشتی همانند حوریان برای مردان بهشتی می توان آورد دو چیز است: نخست آن که قرآن بیان می دارد که در بهشت هر کسی هر چیزی را خواست و از روی شهوت بدان گرایش یافت و نفس و هواهای آن خواست به دست می آورد: ما تشتیهه الانفس . زمانی که مرد چیزی را به شهوت بخواهد چه از خوردنی و یا پوشیدنی و یا هر خواسته و شهوت دیگری همانند جنسی در همان زمان زن مومن ممکن است شهوت وخواسته دیگری داشته باشد. دوم این که دو مرد و زنی هر گز از نظر درجه و رتبه در یک درجه و رتبه نیستند تا در این نقطه و منطقه باشند و از درجه یگانه ای در بهشت برخوردار باشند. اگر افزون بر جزای وفاق و پاداش برابر به فضل الهی رتبه ای افزایش یابد و زن به همان مقام شوهر زمینی و یا شوهر به همان مقام همسر زمینی خویش بالا آید باز این اختلاف وجود خواهد داشت که اراده آنان و شهوت آنان نیز مختلف باشد و مرد یا زن می بایست در همان خواسته تن دهد در حالی که انسان ها بهشتی از هر لحاظ آزاد هستند و می توانند خواسته دیگری داشته باشند و تن به خواسته دیگری ندهند. اما با وجود حوری و غلمان این امکان وجود دارد که هر گونه که بخواهند و اراده کنند عمل کنند که مصداق کامل بما تشتهیه الانفس است.
البته هر همسری می تواند با شوهر خویش دمی یا زمانی باشد ولی این بدان معنا نیست که زن مجبور باشد بلکه هر گاه خواست هر عمل دیگری می کند که مصداق بما تشتهیه الانفس باشد. بنابراین می بایست گفت که زن و شوهر در بهشت از آزادی عمل بسیاری برخوردارند و زنان دارای شوهری بهشتی همانند حوریان هستند که غلمان هستند. این غلمان همانند حوریان زیبا و مطیع محض هستند و تحت اراده و خواسته زن و مرد عمل می کنند. این گونه است که نهایت آزادی در اجرای خواسته در بهشت فراهم می آید.
البته این بدان معنا نیست که زن و شوهر زمینی در بهشت نمی توانند در کنار هم باشند و از یک دیگر بهره نبرد ولی این آزادی همواره در آن جا برای هر یک وجود دارد که غلمان و یا حوری را در آغوش کشد به ویژه آن که در آن جا تکلیف و گناه معنا و مفهومی ندارد.
به هر حال نیازی نیست که به سختی برای زنان را هم چنان اسیر شوهران دانسته و احکام دنیا همانند قوامیت را در بهشت نیز تعمیم و گسترش دهیم.

از شهود ملکوتی تا ظهور مهدوی


شهود و علم شهودی در فرهنگ قرآنی اسلامی به معنای آن است که شخص همان گونه که نسبت به خود و احساسات و عواطف و دردها و شادی های خویش آگاهی و دانش دارد نسبت به امور بیرونی و آفاقی نیز همان گونه آگاهی و دانش دارد. این همان گونه به معنای همسانی است. به سخنی دیگر علم و دانش شخص به آفاق و اموری بیرونی هماند علم و دانش وی به خود و نفس است. این گونه است که علم حضرت ابراهیم (ع) به امور و ملکوت و باطن آفاقی همانند علم و دانش وی به خود و دردها و غم ها و شادی هایش است. از این رو هنگامی که در رویا به وی می گویند که فرزند خویش را می بایست قربانی کند از آگاهی کامل و شهودی برخوردار بود و همه چیز را آن چنان که خود می خواست می دید و هیچ آه و ناله و سوز و گداز و اعتراض نداشت. کسی که از شهود برخوردار است و علم به ملکوت دارد در مقامی نیست که چرا کند؟ زیرا چرایی برای او لغو و بیهوده و بی معناست. هنگامی که خورشید را به عیان می نگرد دیگر از خورشید پرسیدن و ظهور و بروز آن سوال کردن لغو و بیهوده است.
انسان نمی بایست به نعمتی شاد گردد و یا از دست رفتن نعمتی اندوهگین شود؛ زیرا نعمت هر چند بزرگ و مهم باشد تا به درستی از آن بهره گرفته نشود نقمت است . اگر به کسی نعمتی داده می شود می بایست با به کارگیری و بهره مند درست از آن در راستای تکامل و کامل خود و جامعه انسانی شکر نعمت گزارد. از این رو از هر نعمتی دو پرسش می کنند که از کجا آورده ای و در کجا هزینه و خرج کرده ای؟ کسی که نعمتی به وی داده می شود همواره تا زمانی که نعمت هست می بایست هوشیار و بیدار باشد تا خدای نکرده در راه بد استفاده نشود و یا نکند. به بنی اسرائیل نعمت های بسیاری داده شده بود ولی آنان با ناسپاسی و عدم استفاده درست و یا نابه جا گرفتار غضب الهی شده اند و قرآن بر ایشان خشم گرفت و خشم بر خشم را خریدند. کسی خشمی را می خرد ولی ایشان خشم بر خشم را خریدند. بنابراین نمی بایست با هر نعمتی بر این باور بود که خداوند به من اکرام کرده است: قد اکرمن و یا با هر از دست دادن نعمتی نمی بایست گفت که خداوند به من اهانت و توهین کرده است و مرا خوار داشته است: قد اهانن ( سوره فجر) بلکه نه آن نعمت اکرام و بزرگداشت توست و نه آن گرفتن نعمت به مفهوم و معنای خوارکردن است. اگر به او نعمتی می دهد می بایست از همه آن پاسخ دهد. اگر خانه ای هزار متر مربع بسازد و بگوید : هذا من فضل ربی گمان نبرید که این فضل است بلکه این آزمون است که نادانسته خود را گرفتار کرده است و از وی بازخواست خواهد شد که تو به این همه فضای اضافی نیاز داشتی تا هزار متری بسازی و بگویی هذا من فضل ربی و این را فضل پروردگارت برشماری ؟ این ها چه آن نعمت و چه آن به ظاهر نقمت همه آزمون و ابتلای الهی است. فضل وقتی است که به درستی از نعمت بهره برید و به حکم : حق للسائل و المحروم ( سوره ق) حق و حقوق صاحبان حق را بدهد و به دیگران کمک کند.
صاحب عصر و زمان (عج) به حکم ولی الله الاعظم و خلیفه الله در همه جا حاضر است و هرگز به این معنا غایب نیست. او در حال حضور خویش همه را بهره می دهد. از زمانی که ایشان زاد شد و ولایت و امامت را در پنج سالگی به عهده گرفت تا کنون حضور داشته و به حکم ربوبیت و پروردگاری طولی بر همه هستی در راستای تکامل آنان کمک و یاری می رساند. از این رو ایشان هرگز غایب در برابر حاضر نبوده اند. اگر برای ایشان غیبتی است دربرابر ظهور است. به این معنا که همواره حاضر است ولی ظهوری ندارد نه این حضوری نداشته باشد. آن که حاضر است اوست و آن که انتظار ظهور او می رود اوست. غیب ایشان در برابر ظهور ایشان است نه غیب در برابر حضور. از این روست که هم چون خورشیدی در پس ابر به همه روشنایی می دهد و همگان از وجودش بهره می برند. از زمانی که ولایت یافت عصر صاحب الزمان (عج) آغاز شد و از آن زمان مردمان به برکت وجودی ایشان رشد و تعالی خویش را شروع کرده اند. این گونه است که در عصر ایشان این همه پیشرفت و تعالی در جوامع بشری رخ نموده است.
زمان ظهور ایشان که حضور ایشان را ظهوری همراه خواهد بود و از پرده غیب بیرون می آید و چشمان همگان به جمال ایشان می افتد ، زمانی است که ظلم و جور همه جا را فرا می گیرد: مئلت الارض ظلما و جورا؛ در این زمان جور حاکمان و سلطه گران زیاد می شود و ظلم و بی عدالتی و بیداد قدرتمندان فزونی می یابد. این بدان معنا نیست که در عصر پیش از ظهور گناه زیاد می شود. گفته نشده است که در آن زمان گناه زیاد می شود بلکه گفته شده است که ظلم وجور زیاد می شود که ظلم و جور به ویژه دومی ارتباط تنگاتنگی با دولت ها و حکومت ها دارد. بنابراین پیش از ظهور آن چه فراوان است ظلم و جور است نه گناه . در این دوره است که مردم از ظلم و جور خسته می شوند و خواهان عدالت می گردند. تا انسان از ظلم و جور خسته نشود که : لیقوم الناس بالقسط انجام می شود. در این آیات گفته شده است که مردمان به قسط و عدالت قیام می کنند و آن را بر پا می دارند . به این معنا که تا مردم نخواهند در هیچ جامعه ای عدالت نمی تواند تحقق یابد. عدالت امری نیست که بتوان از بالا با دستور و حکم و فرمانی اجرا کرد؛ عدالت امری است که می بایست از میان مردم برخیزد و مردم می بایست آن را بر پا دارند. از این روست که مردم خسته از ظلم و جور دولت ها خود قیام می کنند و خواهان عدالت و ظهور کسی می شوند که این عدالت را به نام مردم تنها مدیریت کند. بنابراین صاحب الزمان (عج) مدیریت کننده عدالت است و آن که عدالت را بر پا می دارد مردمان هستند.
این چهار نکته را دخترم خواست و نوشتم. باشد که بینش و نگرش وی به این مسایل مهم تغییر یابد و حق را چنان که قرآن گفته بشناسد و بیابد و برای آن قیام کند.

ايجاد مركز ترجمه‌های قرآن

ترجمه‌های قرآن در ترازوی نقد/19
سردبير نشريه «نبأ»: ايجاد مركز ترجمه‌های قرآن از تحريف تفاسير قرآن جلوگيری می‌كند

گروه ادب: ايجاد مركزی برای ترجمه‌های قرآن می‌تواند ترجمه‌ها را با مبانی اجتهادی مطابقت دهد و نگذارد ترجمه‌ها و تفاسير، خلاف حقايق قرآن در جامعه پخش شود.

خليل منصوری پژوهشگر و مؤلف كتاب «ايمان در قرآن»

«خليل منصوری» پژوهشگر و مؤلف كتاب «ايمان در قرآن» در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) با بيان اين مطلب گفت: اصولاً تحريف چنان‌كه قرآن درباره يهوديان گفته است در ترجمه و تفسير اتفاق می‌افتد نه در تصحيف. حتی می‌گويند كه در تورات آن‌گونه تصحيفی انجام نشده و آن چه اتفاق افتاده تحريف است كه در معانی رخ می‌دهد.

وی ايجاد مركزی برای ترجمه‌های قرآنی را يكی از راه‌های جلوگيری از ترجمه‌های نادرست از قرآن كريم دانست و افزود: اين مترجمان و مفسران هستند كه مفاهيم قرآن را به مردم منتقل می‌كنند. حال اگر ترجمه و تفسيری از قرآن صورت پذيرد كه با حقايق قرآنی متضاد باشد، ايجاد نهاد و مركزی به عنوان مكانی برای امر به معروف و نهی از منكر می‌تواند جلوی اين عمل را بگيرد و از تحريف محتوا و معنا باز دارد.

سردبير نشريه قرآنی «نبأ» ادامه داد: بی‌گمان دشمن ممكن است قرآن را تصحيف نكند، ولی به حتم در تحريف آن از راه ترجمه و تفسير می‌كوشد و اين نيازمند هشياری و ايجاد مركز كنترل و ارزيابی است.

مؤلف كتاب «آرامش در قرآن» ايجاد مركزی برای ارزيابی ترجمه‌های قرآن را الزامی خواند و تأكيد كرد: همان‌گونه كه برای كنترل، ارزيابی، نگارش و كتابت قرآن مركز و سازمانی ايجاد شده است، بايد مركز و سازمانی مستقل و يا در سازمان دارالقرآن‌الكريم ايجاد شود تا ترجمه‌ها را كنترل كند.

منصوری با اشاره به انواع ترجمه‌های قرآن يادآوری كرد: ترجمه‌ها انواع و اقسام زيادی دارد كه برخی از ترجمه‌ها را بايد وفادار به الفاظ دانست. در اين ترجمه‌ها شخص تلاش می‌كند معنايی را كه از يك لفظ فهميده منتقل كند و شايد اين معنا آن چنان‌كه بايد نتواند همه مفاهيم آن را لفظ يا متن را منتقل كند و بيشتر ترجمه‌های تحت‌الفظی اين‌گونه هستند كه وفادار به يك معنای لفظ هستند.

به اعتقاد اين پژوهشگر ترجمه‌های تفسيری هم ترجمه نيستند بلكه خلاصه تفسير هستند و آن هم با توجه به فهم مترجم و استعدادها و ظرفيت‌هايش انجام می‌شود و كاستی‌های خودش را دارد.

لزوم‌ايجاد‌مركزی‌برای‌ترجمه‌های‌قرآن
همان‌گونه كه برای كنترل، ارزيابی، نگارش و كتابت قرآن مركز و سازمانی ايجاد شده است، بايد مركز و سازمانی مستقل و يا در سازمان دارالقرآن‌الكريم ايجاد شود تا ترجمه‌ها را كنترل كند

وی ادامه داد: ما نبايد اميد آن را داشته باشيم كه كسی بيايد ترجمه كامل از قرآن ارايه دهد؛ بلكه تنها اميد به آن است كه خلاف مفاهيم قرآنی عمل نكند. قرآن حتی در الفاظ خويش كه كلام الهی محسوب می‌شود به گونه‌ای است كه قابليت ترجمه را ندارد و حتی تفاسير، ناتوان از ارايه معانی و مفاهيم بی‌پايان آن هستند.

منصوری در پايان ترجمه‌های كنونی قرآن را تنها انتقال بخشی از مفاهيم قرآن برشمرد و عنوان كرد: آن‌چه هم‌اكنون در ترجمه قرآن اتفاق می‌افتد بيان بخشی از مفاهيم و معانی است كه انتقال می‌يابد و خواننده زبان فارسی با آن آشنا می‌شود؛ زيرا حتی كسانی كه زبان عربی زبان مادری آن‌ها هست نمی‌توانند مدعی شوند كه قرآن را می‌فهمند و با خوانش آن به همه پيام‌ها و مفاهيم آن دست می‌يابند، حال چه برسد كه كسی بخواهد به اين مفاهيم و معانی طريق يك مترجم انسانی برسد كه بدبختانه در بيشتر موارد حتی مجتهد و مفسر نيستند و بدبختانه‌تر آن‌كه حتی با زبان فارسی آشنايی كافی ندارند.
قسمت نخست اين گفت‌وگو را اينجا بخوانيد

نقد علمی ترجمه

سهشنبه ۶ آذر -۵۱۴ ۱۲:۵۳ شماره‌ خبر : 194981
ترجمه‌های قرآن در ترازوی نقد/18
مؤلف «ايمان در قرآن»: نقد علمی ترجمه‌های قرآن نيازمند بازتعريف است

گروه ادب: نقد علمی در ترجمه‌های قرآن را بايد بازتعريف كرد و مشوق نخبگان و نويسندگان شد تا نقد را ابزار تكاملی بدانند.

خليل منصوری» قرآن‌پژوه و مؤلف كتاب ايمان در قرآن

«خليل منصوری» قرآن‌پژوه در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) درباره فضای نقادی در ترجمه‌های قرآن گفت: نقد در همه حوزه‌ها در ايران از بيماری رنج می‌برد، به يك معنا در هيچ حوزه‌ای نقد به شكل درست و كاربردی آن انجام نمی‌شود. در محافل ادبی يا از ادبيات هجو و تحقير استفاده می‌شود يا به مداحی و ستايش صرف بسنده می‌شود.

او با اشاره به رويكرد فضای نقادی در گذشته تصريح كرد: پيش از اين مجالس نقد به صراحت و سهولت برگزار می‌شد و هنگامی كه مسأله‌ای علمی را طرح می‌كردند از سوی شاگردان و هم‌ترازان به نقد كشيده می‌شد.

كتاب‌های بسياری نيز به رشته تحرير درآمده است كه ناظر به نقد افكار و آرا يا كتابت و نگارش نويسنده و دانشمندی بوده است كه نمونه‌ای از آن‌را می‌توان در حواشی كتاب‌های علمای برجسته‌ای چون «امام فخررازی» و «ابن رشد» و «خواجه نصير‌الدين» يافت.

مؤلف كتاب «ايمان در قرآن» با انتقاد از فضای كنونی در نقد ترجمه‌های قرآن بيان كرد: در حوزه علوم قرآنی به ويژه نقد ترجمه‌ها اين مشكل نيز وجود دارد.

او افزود: در گذشته نقد از سوی برجستگان و عالمان ـ كه خبره و نخبه در اين فن بودند ـ صورت می‌گرفت، ولی امروزه فضای ترجمه و نقد به گونه‌ای لوث شده است.

وی ادامه داد: چرايی اين امر را بايد در اين دانست كه هر كسی اكنون با كم‌ترين بضاعت علمی به ترجمه می‌پردازد. اين مشكل در تمام رشته‌ها وجود دارد. كسی كه خود در دانش فلسفه غرب تسلطی ندارد تنها به صرف آموختن زبانی دست به ترجمه می‌زند.

منصوری در ادامه، نبود معانی واضح برای واژه‌ها را يكی از مشكلات ترجمه‌های قرآن خواند و افزود: برخی از ترجمه‌های قرآن به گونه‌ای است كه بايد برای فهم معانی ترجمه‌ها به فرهنگنامه دهخدا يا چند فرهنگنامه ديگر رجوع كرد.

مترجمان‌غيرمتخصص‌آسيب‌‌ترجمه‌های‌قرآن
آسيب جدی ديگری كه در ترجمه‌های قرآن اتفاق می‌افتد و بسيار مشهود است ترجمه‌هايی است كه افراد غير متخصص انجام می‌دهند. اگر صرف دانستن زبان عربی كفايت می‌كرد بايد همه عرب‌زبان‌ها مجتهد باشند

به اعتقاد وی ترجمه قرآن بايد به زبان معيار باشد و اين معيار به اين معنا نيست كه از واژگانی استفاده شود كه فردوسی و سعدی به كار برده‌اند و در حال حاضر مهجور شده است و مردم به معنای آن پی نمی‌برند.

نويسنده «كتاب در مفهوم قرآن» تأكيد كرد: به نظر می‌رسد كه در ترجمه از اين مسأله غفلت شده است كه ترجمه قرآن معنا ندارد و آن چه اتفاق می‌افتد ترجمه معانی قرآن است؛ زيرا برای هر واژه‌ای چند معنا وجود دارد و اين واژه در جمله معنای خاصی می‌يابد و هر كسی در هنگام قرائت قرآن معنايی به ذهنش خطور می‌كند و آن معنا را مناسب با جمله می‌بيند و به عنوان گزينه نخست در ترجمه قرار می‌دهد و می‌گويد كه اين ترجمه درست است؛ در حالی‌كه همين شخص با كمی تفكر يا در شرايط روحی ديگر يا پيش و پس كلام، گزاره‌ها و سياق به معنای ديگری می‌رسد و به نظرش اين معنای دوم برای آن واژه مناسب‌تر است و آن‌را بر می‌گزيند و در ترجمه می‌آورد.

منصوری ترجمه‌ شدن قرآن به دست غير مختصصان را يكی ديگر از آسيب‌های اين ترجمه‌ها خواند و گفت: آسيب جدی ديگری كه در ترجمه‌های قرآن اتفاق می‌افتد و بسيار مشهود است ترجمه‌هايی است كه افراد غير متخصص انجام می‌دهند. اگر صرف دانستن زبان عربی كفايت می‌كرد بايد همه عرب‌زبان‌ها مجتهد باشند.

اين پژوهشگر معتقد است كه در ترجمه‌ها بايد افرادی وارد شوند كه هم با زبان مبدأ و هم زبان مقصد كاملا آشنا باشند و ازسوی ديگر مفاهيم فقهی قرآن را بفهمند.

به گفته او وقتی مترجم دارای اجتهاد نباشد ممكن است كلام الهی را به گونه‌ای تعبير و ترجمه كند كه خلاف حكم الهی باشد و مردم بر پايه اين ترجمه گمان كنند كه فقيهان حكمی را كرده‌اند كه قرآن خلاف آن حكم كرده است.

وی با محكوم كردن ترجمه‌های منظوم قرآن ادامه داد: ترجمه شعری از قرآن را نمی‌توان حتی ترجمه دانست. اين ترجمه‌ها نمی‌توانند به متن وفادار باشد و به جهت تنگناهای قافيه و شعر مطالبی افزوده و يا كاسته می‌شود كه به اصل محتوا و مفاهيم قرآن ضربه می‌زند. اين ترجمه‌ها از قرآن تنها بايد به عنوان تلاشی برای انتقال مفاهيم قرآنی ارج‌گذاری شود همانند شعرهای حافظ و سعدی كه قرآن را به جامعه منتقل می‌كردند و مفاهيم آن را از راه شعر در جامعه گسترش می‌دادند ولی اين به معنای ترجمه قرآن نبوده است. اين‌گونه ترجمه‌ها هم كه به اين عنوان در جامعه رواج داده می‌شود، ترجمه قرآن يا ترجمه معانی و مفاهيم قرآن نيست، بلكه شعری قرآنی مانند شعرهای قرآنی مولوی، سعدی و حافظ است.

بخش دوم اين گفت‌وگو به زودی بر روی خروجی خبرگزاری ايكنا قرار خواهد گرفت.


عنوان‌های خبری

دسترسی موضوعی به اخبار




شعب داخلی
خوزستان
خراسان رضوی
منطقه شمال غرب کشور
مازندران
قم
سیستان و بلو‌چستان
کرمان
فارس
اصفهان
خراسان جنوبی
مرکزی

شعب خارجی
منطقه بالکان
باکو
ترکیه

خدمات
جستجوی پيشرفته
پيوندها
پيشنهاد سوژه
ارسال خبر
تفسیرقرآن مقام معظم رهبری
سيری در حقایق وحی
ثبت نام خبرنگاران افتخاري
دو هفته نامه رایحه
متن کامل قرآن کریم
نوای قرآن
FLASH احادیث روز




E-Mail: info@iqna.ir